فروش ویژه اسلایسر هندوانه

هم اکنون این محصول با 65 درصد تخفیف عرضه شده است

فقط 10000 تومان 

خرید اینترنتی

»

مثلث نوستالژیک دهه شصتی‌ها با هم برمی‌گردند

نوستالژی فقط این نیست كه یك خاطره، یك موضوع، یك ترانه یا یك فیلم و شخصیت را در سال های خیلی دور به یاد بیاوریم. نوستالژی می تواند خیلی نزدیك تر از این باشد؛ شاید اتفاقی و ماجرایی در همین 15 تا 20 سال پیش.

 نوستالژی فقط این نیست كه یك خاطره، یك موضوع، یك ترانه یا یك فیلم و شخصیت را در سال های خیلی دور به یاد بیاوریم. نوستالژی می تواند خیلی نزدیك تر از این باشد؛ شاید اتفاقی و ماجرایی در همین 15 تا 20 سال پیش. سریالی چون قصه های تابه تا یا همان زی زی گولوی معروف را با آن امیرآقای جمالی به یاد بیاورید، سریالی چون خانه ما را با آن نوجوان بازیگوش به نام پویا به یاد بیاورید، سریالی چون تولدی دیگر را با آن بازیگر خردسالش در نقش سهیل به یاد بیاورید، آن دختربچه سروزبان دار را در برنامه عموپورنگ و. . . بله، اینها همه می توانند نوستالژی باشند برای كسانی كه خاطره های شان خیلی هم دور نیست و با این سریال ها و شخصیت ها به خوبی آشنایی دارند.

مانی نوری، مهران ضیغمی و فاطیما بهارمست همان بازیگران خردسال و نوجوانی هستند كه نقش های گذشته شان حالا برای یك نسل حكم نوستالژی را دارد و اتفاقا در ذهن همه ماندگار شدند. هر سه نفرشان از سن خیلی كم و حدود شش، هفت سالگی به كارهای هنری و بازیگری پرداختند و امروز هركدام برای خودشان یك بازیگر جوان و پرتجربه هستند حتی تجربه های تئاتری مختلفی دارند كه در نوع خود بسیار جالب است. حالا این جوان ها در سریال آخرین بازی گردهم آمده اند و یك بار دیگر هنر خود را در این زمینه به رخ می كشند.

مثلث نوستالژیک دهه شصتی‌ها با هم برمی‌گردند

این سه نفر نه تنها بازیگری را از كودكی تجربه كرده اند و عاشق آن هستند بلكه آن را به صورت آكادمیك نیز دنبال كرده و به نوعی در یك رشته هنری تحصیل كرده یا مشغول تحصیل هستند. این نشان می دهد كه دغدغه آنها صرفا دیده شدن و شهرت ظاهری در این صنعت نیست بلكه دوست دارند در حرفه شان به صورت علمی و آكادمیك قدم بردارند و اصول اصلی این كار را درست و اساسی درك كنند.

میزبان این سه جوان دوست داشتنی بودیم و از گذشته ها تا به امروز صحبت كردیم؛ از علاقه شان به بازیگری، از مسیری كه طی كردند، از دغدغه های شان و از دلخوری های شان.

مانی نوری: از زی زی گولو تا قباد بارسلونا

در اوج شهرت  رفتم!

مانی خیلی زود به یك ستاره بازیگری تبدیل شد. در حالی كه تنها 16-17 سال بیشتر نداشت در بیش از 20 سریال و فیلم سینمایی بازی كرده بود و در بسیاری از آنها نقش های كلیدی را برعهده داشت. از زمانی كه در نقش امیرآقای جمالی در سریال پرمخاطب قصه های تا به تا بازی كرد، مشخص بود كه استعدادی قابل  توجه در این عرصه دارد و خیلی زود به یك چهره پركار تبدیل شد. سریال های پرمخاطب دیگری چون خانه ما، هتل، تهران11، داستان های نوروز، جزیره جادو و. . . در كنار فیلم های سینمایی پرفروشی چون مربای شیرین، عزیزم من كوك نیستم، تلفن و فرار از حیات و كسب جوایز متعدد از مانی نوری یك نوجوان محبوب و معروف ساخت.

مثلث نوستالژیک دهه شصتی‌ها با هم برمی‌گردند

او این شهرت را به یكباره رها كرد و برای ادامه تحصیل راهی كانادا شد تا بتواند استعدادش را با علم این رشته عجین كند و به یك حرفه ای در این عرصه تبدیل شود. مانی كه در حال تحصیل در مقطع دكترای رشته هنر، ادبیات و فلسفه است بعد از اینكه در برخی از رفت وآمدهایش به ایران در چندكار ایفای نقش كرده بود، در بازگشت خود با صداپیشگی در نقش مشكی در شهر موش های2 نشان داد كه آمده تا بار دیگر خودش را ثابت كند. سریال آخرین بازی و باز هم حضور او در نقش محوری حاكی از این است كه هنوز هم فیلمسازان ما استعداد او را فراموش نكرده اند. او قصد ماندن دارد و منتظر است تا اتفاق های تازه ای را رقم بزند.

فرار از لودگی برای خنداندن

در سریال «آخرین بازی» سعی كردیم طنز جدیدی را ارائه دهیم و كاراكتری را با جان بخشی تازه ای رو كنیم. می خواستیم شیرینی خودش را در حد مطلوب و به شكلی معقول داشته باشد. من خودم شخصا استفاده از لودگی و دلقك بازی را برای خنداندن مردم دوست ندارم. ترجیح می دهم مردم از این كاراكتر خوششان بیاید تا اینكه بخواهم با آن شكل مسخره بازی ها بخندانم شان. این انتخاب و اعتقاد من است.

ماجرای یك متوهم غیرتی

شخصیت «قباد» در «آخرین بازی» چند ویژگی جالب دارد؛ او توهمی است، غیرتی و حتی دچار دوگانگی شخصیت است اما با همین ویژگی ها در جامعه ای وارد می شود كه پر از آدم هایی است كه تنها دنبال منافع خودشان هستند. او می خواهد در این وضعیت خودش را بالا بكشد. خودم معتقدم كاراكتر مستعد این بود كه در داستان، موقعیت های متنوع دیگری هم برایش پیش بیاید كه خب نشد. او می خواهد به چیزهایی برسد كه لیاقتش را ندارد.

پسری با ۸۰ كیلو وزن و شكم برآمده، می خواهد در بارسلونا بازی كند و فكر هم می كند حقش است كه برود. این در جامعه هم وجود دارد و تیپ سازی نیست. نگاه كنید در جامعه جوان هایی هستند كه فقط دوست دارند پشت بهترین اتومبیل بنشینند اما كار نمی كنند یا بدون آنكه تحصیلاتی داشته باشند، می خواهند پست مدیریت بگیرند؛ این هم همان است. حالا كاراكتری كه من بازی كردم ویژگی های كمیكی هم دارد اما خب كاریكاتور همان واقعیت است.

من یك بازیگرم، نه فوتبالیست!

سریال خیلی به موضوع فوتبال نمی پردازد، من هم آشنایی خاص و دقیقی با زیر و بم این ورزش ندارم. به هر حال فوتبال ورزشی است كه همه آن را دوست دارند. تا حدی پیگیرش هستم اما بیننده حرفه ای و پیگیر دوآتشه فوتبال نیستم. این را در پاسخ بعضی دوستان می گویم كه من حتما نباید كارشناس و یك فوتبال شناس باشم كه بتوانم نقش یك فوتبالیست را بازی كنم. من بازیگرم و كارم این است نقشی را كه به من داده شده و آن را پذیرفته ام، ایفا كنم. مگر كسی كه نقش دكتر را بازی می كند، دكتر است؟

 اولین واكنش دوست داشتنی

اولین ری اكشنی كه بعد از پخش كار «آخرین بازی» دیدم٬ واكنش خوبی بود. فردای پخش اولین قسمت سریال، دوستی، من و مادرم را برای صرف صبحانه به هتلی دعوت كرد. برای خودمان نشسته بودیم كه دیدم پیرمردی آمد، مرا بوسید و گفت: «من آمریكا زندگی می كنم. مدتی است برای كاری اینجا آمده ام و در هتل زندگی می كنم. دیشب كارت را در تلویزیون هتل دیدم. چقدر خوب بازی كردی، امیدوارم جایزه بگیری و. . .» خیلی برایم جذاب بود. او كلا هیچ كدام از كارهای مرا ندیده بود و اصلا مرا نمی شناخت، فقط گذری كار مرا دیده و خوشش آمده بود.

مثلث نوستالژیک دهه شصتی‌ها با هم برمی‌گردند

بهای سنگین بزرگ شدن

در 16 سالگی دیپلم گرفتم و خیلی زود وارد دانشگاه شدم. زمان دانشگاه همه از من بزرگ تر بودند. خیلی اذیت می شدم. وقتی با كسی جدی صحبت می كنم به من می گویند به 35 ساله ها می خوری. برای مسیری كه طی كردم، بهای سنگینی پرداختم حتی خیلی وقت ها تصمیم گرفتم برگردم اما هدفی داشتم كه به خاطرش ایستادگی كردم.

   مرز بین سواد و دانش اگر خدا بخواهد به زودی مدرك دكترایم را در كانادا می گیرم. رشته من هنر٬ ادبیات و فلسفه با تخصص سینما و جامعه شناسی است و پروژه هایی كه انجام دادم٬ مرتبط با رشته ام بود؛ البته مدرك اصلا مهم نیست. من سواد و دانش را از هم جدا می كنم. آدم های زیادی را می شناسم كه دیپلم ندارند اما بسیار بادانش تر از من هستند. هنگام انجام پروژه هایم به اندازه صدتا مدرك یاد گرفتم. در آن كار كنار هر قشر آدمی بودم تا یاد بگیرم.

درك زودهنگام درد جامعه

راستش من خیلی سریع بزرگ شدم. شاید دلیل اصلی اش هم این بود كه از بچگی با آدم های بزرگ كار می كردم. فقط پنج ساله بودم كه با فیلم سینمایی «فرار از حیات» كار بازیگری را شروع كردم. زشت یا زیبا، خوب یا بد خیلی زود به درك بعضی مسائل رسیدم و خیلی از دردها را زود لمس كردم. وقتی زود بزرگ می شوی درد كشیدن را خیلی زودتر درك می كنی. یقینا هرقدر هم فراتر از سن بودن در شخصیت من وجود داشته باشد، بدون ورود به بازیگری هیچ وقت در 18 سالگی به این مرحله نمی رسیدم. هرچه هم كه جلوتر  رفتم این دغدغه ها برایم پررنگ تر  شد. برای من همیشه آبرو و حیثیت افراد خیلی اهمیت دارد ولی متاسفانه در دنیای امروز این مسائل برای مردم خیلی كمرنگ تر شده است.

علاقه مشكی به صورتی. . .

اواخر سال 92 به ایران بازگشتم. هم برای اینكه خانواده ام را ببینم و هم برای اینكه استراحتی داشته باشم. برگشت من مصادف شد با ساخت «شهر موش های2» كه خانم برومند به من خیلی لطف كردند و صداپیشگی «مشكی» را به من سپردند. «شهر موش ها» برای من یك فرصت بی نظیر بود. جالب این است بعد از سال ها دوباره با خانم لیلی رشیدی همكاری می كردم. ایشان مادر خانومی زی زی گولو بود و حالا در «شهر موش ها» با اختلاف حدود ۲۰ سال٬ نقش صورتی را می گفت؛ یعنی دختری كه مشكی عاشقش می شود و این برای من بسیار جالب بود.

ناراحتی خیلی ها از برگشتن من!

مطمئنم كه خیلی ها از برگشتن و كار كردن دوباره من ناراحت هستند حتی می دانم خیلی ها ناراحتند كه در شهر موش ها صداپیشگی كردم یا در سریالی روتین نقش اول را گرفته ام. بیشتر آدم ها جلوی شما بره و پشت سرتان گرگ هستند.

اما به هر حال خبر آن آدمی كه پشت سر شما گرگ می شود٬ به شما می رسد. البته این مسائل باعث نشده كه از برگشت و كار مجدد پشیمان شوم چون اگر قرار باشد نگران حرف و كار دیگران باشم دیگر نمی توانم زندگی كنم. من راه خودم را می روم. من جای كسی را تنگ نمی كنم و نان كسی را نمی برم. سعی من این است که به كسی بدی نكنم حالا می خواهد كسی از من خوشش بیاید یا نیاید.

 احساس خطر برای هیچ

همه می گویند فلانی در خارج درس خوانده٬ چندتا زبان بلد است و. . . اما كسی نمی پرسد تو چطور به این مرحله رسیدی و چطور در این سن و سال این كارها را كرده ای یا اصلا چرا این كار را كرده ای و علتش چیست؟ همه گیر داده اند به زی زی گولو. . . خب، این سطحی نگاه كردن به تلاش های آدم است. جالب است بازیگری كه حتی بازی مرا ندیده٬ از آمدن من احساس خطر می كند. شاید بازی من اصلا بد باشد و آن وقت متوجه شوی من اصلا خطری برایت ندارم.

به قصد ادامه دادن و ماندن

می خواهم بمانم و مادامی كه بتوانم خوب بازی كنم و انگیزه اش را هم داشته باشم، به بازیگری ادامه می دهم. دلیلم برای نوشتن و ساختن كارهایی كه انجام داده ام این نبود كه بگویم اگر در بازیگری محیط مساعدی برایم نباشد بروم سمت كار دیگری. آن كارها را انجام دادم چون دغدغه هایی برای خودم دارم.

یك سری قصه هایی دارم كه دوست دارم آنها را بگویم. من در هیچ زمینه ای ادعایی ندارم. آن قدری كه استعداد و بضاعتش را داشته باشم٬ ارائه می دهم. ممكن است كسی بگوید فوق العاده و پر از نبوغ است و ممكن است كسی هم اصلا خوشش نیاید. من این كارها را كرده ام چون مسیری است كه دوست دارم در زندگی ام بروم.

موفقیت پیوسته و مداوم

اگر بگویم كه من تنها كودك با استعداد آن زمان یعنی 18-17 سال پیش بودم، حرف اشتباهی است. دوستان دیگری بودند كه هم شیرین بودند و هم خیلی خوب بازی می كردند؛ مثلا آقای مهدی باقربیگی بازیگر سریال «قصه های مجید» بسیار شیرین و خوب بازی می كردند ولی بازیگری به این معنا نیست كه شما تنها در یك كار بازی كنید. بازیگر كودك و نوجوان شیرین زیاد داشتیم اما حضور موفق من پیوسته و طولانی بود نه محدود به یكی،  دو كار.

خاص بودن جایزه های آن روزها

نباید از خودم تعریف كنم ولی آن زمان من بیش از 10 جایزه گرفتم. جایزه های معتبر و غیرمعتبر، آن زمان مانند امروز نبود كه انواع و اقسام جشنواره های مختلف وجود داشته باشد. آن زمان وقتی تلویزیون شما را در حال دریافت جایزه نشان می داد، یك اتفاق عجیب و خاص بود؛ مثل امروز نبود كه مثلا سایت فلان به فلان بازیگر جایزه داد یا نشریه فلان به فلان بازیگر جایزه داد.

مثلث نوستالژیک دهه شصتی‌ها با هم برمی‌گردند

اهمیت بازیگری بعد از خانه ما

از سریال «خانه ما» به بعد مقوله بازیگری برایم خیلی جدی شد. این سریال چند ماه پیش بازپخش داشت ولی هنوز مردم این سریال را دوست دارند. هنوز هم با من در مورد بازی ام در این سریال صحبت می كنند. من نمی گویم فقط من بودم، مگر می شود فقط من بوده باشم. آن عزیزان دیگر كه بودند یا به آنها فرصتی داده نشده یا اینكه ادامه ندادند.

از خیلی ها 20 سال جلوتر هستم

در حال حاضر فكر می كنم اگر همین حالا هم كار نكنم، از خیلی ها كه دارند كار می كنند ۲۰سال جلوترم. چون اعتبار شما همان اعتبار رزومه تان است نه الزاما تعداد كارهایی كه انجام می دهید. تمام تلاشم را می كنم تا طوری جلو بروم كه پیش خودم خجالت زده نشوم. می خواهم اول خودم راضی باشم و به این فكر نمی كنم كه ممكن است كم كار شوم یا پیشنهادی نباشد. از كسی هم انتظاری ندارم چون این انتظار اگر برآورده نشود آدم را ضعیف می كند.

در اوج شهرت از ایران رفتم

در 12سالگی مشغول بازی در تئاتری بودم كه 50 شب در سالن اصلی تئاترشهر برگزار می شد و به خاطرش موهایم را رنگ كرده بودم. یادم هست كه در مدرسه مسخره ام می كردند. این را تعریف كردم كه بگویم زمانی كه در 16سالگی یك سوپراستار بودم، این مسائل را رها كردم و رفتم. آن زمان خانواده ام صلاح من را در این دیدند كه برای ادامه تحصیل بروم و یك مانی نوری جدید بازگردم. در شرایطی این عرصه را رها كردم كه از لحاظ دستمزدی، دو برابر كسانی كه از من بزرگ تر و باتجربه تر بودند، دستمزد می گرفتم.

همیشه به شما لیبل می زنند!

متاسفانه شما به هر طریقی زندگی كنید یك لیبل به شما می چسبانند. در مورد همكاری با خانم برومند هم لیبل های زیادی به من زده اند. خانم برومند آنقدر به من اطمینان دارند كه نقشی را كه ببینند می توانم اجرا كنم، به من بسپارند. زمانی می توانیم از اصطلاح پارتی بازی استفاده كنیم كه كاری كه به طرف سپرده می شود، از عهده آن برنیاید و فرصت سوزی كند. به خاطر فیلم «مربای شیرین» جایزه اول سه جشنواره مختلف را به دست آوردم.

بدهی اخلاقی من به خانم برومند

سریال «زی زی گولو» یك نوستالژی است كه با اسم من هم گره خورده، اما من آن را نساختم، بلكه خانم برومند این كار را ساختند. در مورد «شهر موش ها2» هم همین طور، اگر من مانی نوری در كار نبودم بازهم این فیلم 13میلیارد فروش خود را داشت. آدم باید با خودش روراست باشد. از اینکه در «شهر موش ها2» حضور داشتم هم باعث افتخارم و هم باعث اعتبار من است. بدهی اخلاقی من به ایشان بعد از این كار بیشتر هم شده چون ایشان دوباره مرا در یك كار موفق سهیم كردند.

 بازیگری با روحیاتم سازگار نیست

تمام تلاشم در این سال ها این بود که كارم را حرفه ای انجام دهم. كارهایی هم كه انجام دادم به آنها افتخار نمی كنم و باعث ناراحتی من هم نمی شوند، چون در سن كم و بدون هیچ پشتوانه ای شروع كردم. راه من راه كاملا مستقلی است. حتی والدینم در عرصه سینما فعالیت نداشتند كه بخواهند راهی به من نشان دهند. اگر امروز از من بپرسید، می گویم روحیات من خیلی با این عرصه سازگار نیست. منتها كاری است كه انجام داده ام و خدا را شكر تا به حال بازخورد منفی از بازی ام نداشته ام. دوست دارم این راه را بروم.

 برای بازی پول نداده ام

حسرت مسیری كه آمدم را نمی خورم. این برای هركسی افتخار است كه مسیری را كه طی كرده خالی از هرگونه حسرت باشد. افتخار بزرگی است كه شما حسابی با كسی نداشته باشید. خدایی ناكرده حرف من مبنی بر قدرنشناسی نباشد. من همیشه و همیشه مدیون خانم برومند هستم، ایشان همیشه به من لطفی مادرانه داشتند. زمانی هم كه در ایران نبودم با ایشان در تماس بودم. رابطه من و ایشان بیشتر از اینكه یك رابطه كاری باشد، رابطه احساسی است. اما من با كسی هیچ حسابی ندارم. به كسی پول ندادم تا در فیلمی بازی كنم. با رانت و رابطه در كاری بازی نكرده ام.

كلان پروژه ای از جنس تحقیق

این روزها روی كلان پروژه ام كار می كنم كه شامل كتاب، ویدئو آرت، ویدئوهای مضمونی، عكاسی های ساختاری، شبه مستند و مستند و بعضی نوشته ها و كارهای تحقیقی خودم است. حین تحصیل در كانادا استادم به من گفت برای اینكه فیلمساز خوبی شوی باید درك درستی از پیرامون خودت داشته باشی.

به همین خاطر تریلوژی «ایران به روایت تصویر»، «بهشت تو، جهنم من» و «برزخ» را آماده كردم. در «ایران به روایت تصویر» همراه با كتاب توضیحی به نام «ما، ما نیستیم» به مقوله های اجتماعی مانند پخش شدن بلوتوث های خانوادگی و فیلم های خصوصی پرداختیم. در «بهشت تو، جهنم من» وارد قصه های زندگی مردم شدیم تا دردهای مردم كه بخشی از آنها در همه دنیا وجود دارد را نشان دهیم. نام كتاب توضیحی آن را هم «مردم، مُردم» گذاشتم. در پروژه «برزخ» كه مشغول كامل شدن است به هنر و سینما و بحث های مرتبط با آن پرداخته ایم.

نجات اعدامی در 18 سالگی

كارهای مختلفی را در راستای پروژه ام انجام دادم؛ مثلا تلاش كردیم تا بتوانیم چند نفری را از قصاص نجات دهیم كه خدا را شكر این اتفاق افتاد و باعث دلگرمی من شد. از اینكه در 19-18 سالگی توانستم جان انسانی را نجات دهم،  خیلی حس و حال خوبی داشتم. در این كارها دوستان نزدیكم خیلی كمكم كردند و حتی بعضی های شان در كارم نقش هایی را ایفا كردند. بعضی دوستان هنرمند و بازیگر هم لطف كردند در كار حضور پیدا كردند. برای همه عجیب بود كه دارم چه كاری انجام می دهم.

اخلاقیات فراموش شده زندگی

حدود هفت سال ایران نبودم ولی در این فاصله می رفتم و می آمدم. احساسم این است كه ما از نظر فرهنگی و اخلاقی بهتر نشده ایم. خیلی چیزها عوض شده است. امیدوارم كه بتوانیم یك سری اخلاقیات از بین  رفته و فراموش شده را برگردانیم؛ یعنی به روزهایی برگردیم كه اگر بلوتوث یا عكسی خصوصی از هنرمندی پخش شد به خودمان اجازه ندهیم آن را نگاه كنیم. وقتی این كار را می كنید، انگار دارید حق را به آن آدم متجاوزی می دهید كه آن تصویر را پخش كرده نه آن كسی كه به او ظلم شده. این اصلا چیز خوبی نیست و باید جلوی آن بایستیم.

مهران ضیغمی: تولدی دیگر در ۲۳ سالگی

خنداندن مردم خیلی سخت است!

چهره اش خیلی تغییر نكرده و هنوز هم با یك نگاه می شود تشخیص داد كه این جوان 23ساله، همان بازیگر خردسال 7ساله سریال تولدی دیگر است، كودك دوست داشتنی آن سریال سخت كه در میان چهره های شاخص آن اثر، یك ستاره بود.

هرچند سال ها از آن كار می گذرد و مهران ضیغمی در آثار مختلف دیگری چون تارزن و تارزان، رانت خوار كوچك، گیلعاد، قطار ابدی، این زمینی ها و... حضور داشته ولی بدون شك خاطره انگیزترین كار وی همان سریال تولدی دیگر است. او كه دانشجوی رشته كارگردانی تئاتر است بعد از مدتی وقفه در عرصه تصویر و حضور در كارهای متعدد تئاتری، حالا با سریال آخرین بازی و در نقش خشایار به عرصه بازیگری بازگشته و خیلی زود موردتوجه قرار گرفته است.

مثلث نوستالژیک دهه شصتی‌ها با هم برمی‌گردند

رضایت مردم و رضایت من

واقعا درصد رضایتی كه در حال حاضر از سریال «آخرین بازی» دارم خیلی فراتر از چیزی بود كه انتظار داشتم. همه چیز خیلی خوب است؛ گروه خوب، عوامل خوب، كار كردن با آقای سهیلی زاده كه واقعا جذاب است. سال 82 «رانت  خوار كوچك» و سال 87 «گیلعاد» را با آقای سهیلی زاده كار كردم. سریال «آخرین بازی» سومین همكاری من با آقای سهیلی زاده است و هر كدام از كارها جذابیت خاص خودش را داشت، ولی رضایتمندی اصلی زمانی است كه مردم راضی باشند و آن زمان است كه خستگی برطرف می شود.

كناره گیری خودخواسته از بازیگری

اینكه چرا در همكاری ام با آقای سهیلی زاده بعد از گیلعاد وقفه افتاد باید بگویم كه ایشان كارگردانی هستند كه اگر در كاری نقشی را مناسب من می دیدند قطعا پیشنهاد می دادند. این یك طرف قضیه است، بحث دیگر این است كه من 7 سال خودم را از دنیای تصویر جدا كردم و به دلایلی دیگر تمایلی به كار تصویری نداشتم و در این مدت تنها دو كار انجام دادم آن هم به دلایل خاص. سراغ تئاتر رفتم و تحصیلاتم را در این زمینه ادامه دادم. سعی كردم در این مدت اساس بازیگری را بیاموزم تا اگر روزی كاری به من پیشنهاد شد، حرفی برای گفتن داشته باشم.

 تصمیمی كه پدر و مادرم گرفتند!

زمانی كه وارد این عرصه شدم اصلا نمی دانستم سینما و بازیگری یعنی چه؟! بدون اغراق می گویم كه این تصمیمی بود كه پدر و مادرم برایم گرفتند. من در بچگی خیلی شر و بازیگوش بودم و نسبت به بچه های همسن خودم كارهای محیرالعقولی انجام می دادم. مثلا حافظ را حفظ بودم، به موسیقی علاقه داشتم و موسیقی می خواندم، سعی می كردم یك كمدین باشم و... تمام اینها دلایلی شد تا پدرم این برداشت را داشته باشد كه مهران، بازیگر می شود. وقتی كه كار را شروع كردم شاید تا زمان سریال «تولدی دیگر» هنوز نمی دانستم كه چه اتفاقی قرار است بیفتد.

بعد از سریال «تولدی  دیگر» تازه با رنگ و لعاب شهرت و توجه مردم در خیابان به خودم روبه رو شدم كه این جذابیت داستان بود. بدون اغراق و با صداقت كامل، شهرت مقوله واقعا جذابی است و من آن سال ها، غرق شهرت شده بودم و تا 2 یا 3 سال من را با خود كشاند.

 سینما دغدغه اصلی من شد

بعد از مدتی احساس كردم كه بازیگری و سینما دغدغه اصلی زندگی من شده است. برای اینكه احساس می كنم شاید بتوانم تلاش كوچكی در راستای فرهنگ سازی انجام دهم، شاید بتوانم روی یك نفر از افراد جامعه تاثیر داشته باشم. چیزی كه پدرم همیشه به من می گفت این بود كه همیشه سعی كن كمك كنی و من احساس كردم كه به این طریق می توانم كمك كنم. این دغدغه تا جایی پیش رفت كه زمانی كه در كنكور سراسری با رتبه سه رقمی در رشته میكروبیولوژی قبول شدم، پدرم به من گفت كه دوست داری در رشته هنر شركت كنی؟!

برخلاف عقیده خیلی از پدرها كه آرزوی دكتر یا مهندس شدن فرزندان شان را دارند، پدرم در حد یك توصیه این حرف را گفتند و من با خودم فكر كردم كه درست است و من برای این رشته ساخته نشده ام. سال بعد كنكور هنر شركت كردم و در رشته كارگردانی تئاتر قبول شدم و واقعا از پدرم بابت همان یك جمله ای كه به من گفت تشكر می كنم.

 هنوز هم شهرت را دوست دارم!

زمانی كه بچه بودم زیبایی شهرت از زاویه ای دیگری برایم جذاب بود كه این جذابیت در حال حاضر كاملا با آن زمان تغییر كرده است. دروغ نمی گویم، هنوز هم شهرت را دوست دارم چون اصولا از بچگی فرد جاه طلبی بودم اما شهرتی كه در پس آن محبوبیت باشد را دوست دارم.

 روزی كه بازیگر شدم...

دوران كودكی من، پدرم دوستی داشت به نام دكتر خسروی كه ایشان از دوستان صمیمی آقای تاییدی كارگردان «پشت دیوار شب» بودند. شبی ما منزل دكتر خسروی بودیم و آقای تاییدی هم حضور داشتند. طبق معمول همیشگی من هم داشتم از در و دیوار بالا می رفتم. آقای تاییدی خواستند كه من را فردا به دفتر ایشان ببرند تا برای نقش پسر رامبد جوان در آن فیلم از من تست بگیرند. فردا رفتیم و شروع كردند از من پرسیدند كه چه كارهایی بلدم من هم گفتم می توانم حافظ بخوانم... سوال بعدی و سوال بعدی.

بعد گفتند اگر مدرسه می روی كه نمی شود و گفتم مدرسه نمی روم. دوران تحصیل ابتدایی خاطره زیادی ندارم و دوستان زیادی هم نداشتم چون مدام سر كار بودم در نتیجه معلم خصوصی داشتم و به صورت خصوصی امتحان می دادم تا اینكه دوران راهنمایی تصمیم گرفتم بیشتر دنبال تحصیل باشم تا بازیگری!

 ملاقات با خانم زنگنه و آقای اكبری

در طول این سال ها و بعد از «تولدی دیگر» چندین بار خانم زنگنه و آقای اكبری را ملاقات كردم. خاطرم هست كه پشت صحنه سریال «اغما» رفته بودم كه آنجا بعد از 10سال خانم زنگنه را دیدم. ایشان مشغول گریم بودند كه من برای عرض سلام خدمت شان رفتم. ایشان اول خیلی ساده سلام كردند ولی بعد سریع من را شناختند و گفتند كه چقدر بزرگ شدی! آقای اكبری را هم به دفعات دیدم که یكی از دلایل آن دوستی من با پندار اكبری است. كلا دیدن كسانی كه در بچگی با آنها همكاری داشتم لذت بخش است، ولی از همه آنها بیشتر دیدن بازیگرهای سریال «تولدی دیگر» است چون ما در این سریال 8 ماه باهم زندگی كردیم و به نوعی یك خانواده شده بودیم.

خاطرات مادرانه زنده یاد جمیله شیخی

من 8 ماه از خانم جمیله شیخی خاطره دارم. كاراكتر ایشان شاید در رفتار و میمیك خشك به نظر می رسید اما واقعا مادر مهربانی بودند. 8 ماه مثل مادربزرگ واقعی خودم با ایشان زندگی كردم. شب های امتحان كه ما سر كار بودیم، ایشان با حوصله تمام با من دیکته تمرین می كردند یا زمانی كه شب كار بودیم ما در اتاق لباس می خوابیدیم و ایشان بالای سر ما قصه تعریف می كردند. ما كودكان آن كار با ایشان زندگی كردیم، ایشان برای اینكه ما حوصله مان سر نرود با ما بازی می كردند، ما هم خیلی ایشان را اذیت می كردیم.

مثلث نوستالژیک دهه شصتی‌ها با هم برمی‌گردند

خدا ایشان را رحمت كند. جا دارد كه اینجا یادی هم از مرحوم نعمت الله گرجی داشته باشم. این دو عزیز جزو مفاخر سینمای ما بودند و برای من باعث افتخار است كه توانستم با این عزیزان كار كنم. از طرفی من هنوز هم با امین زمانی و گلشید اقبالی كه در آن كار خواهر و برادر بودیم در ارتباط هستم. ما سه نفر به نوعی با هم خواهر و برادر هستیم.

 من و ستاره های كوچولوی بازیگری

اگر بخواهم صادقانه جواب بدهم زمانی كه كوچك بودم و كار بازیگری انجام می دادم، از اینكه بچه دیگری به سن و سال من در این عرصه فعالیت می كرد، لذت می بردم. آن زمان با خودم می گفتم كه كل سینما و تلویزیون ما باید توسط بچه هایی همسن و سال من اداره شود (باخنده). آن زمان با اینكه تعداد بچه هایی كه در عرصه تصویر فعالیت می كردند كم بودند اما واقعا در دل مردم جا داشتند. مثلا سپهر آزادی در «سیب خنده» شاهكار بود یا حسین سلیمانی با «مهر مادری» شاهكار بود یا مانی نوری با «زی زی گولو» و... دیدن آدم هایی مثل خودم برایم واقعا لذت بخش بود.

مظلومیت بچه های نسل جدید

اتفاقی كه برای نسل جدید بچه های بازیگر سینما و تلویزیون ما رخ داده، این است كه مظلوم واقع شده اند. بچه های این نسل خیلی درخشان تر و خیلی بااستعدادتر ظاهر شده اند ولی از آنجایی كه برخی از مردم ما كمی از سینما و تلویزیون دور شده اند و به شبكه های ماهواره ای روی آورده اند، بازی خوب آنها دیده نمی شود. خوشحال هستم كه در این دوره وارد عرصه بازیگری نشدم ولی از این موضوع ناراحت هستم كه این بچه ها آینده سینما و تلویزیون ایران هستند كه متاسفانه دیده نمی شوند!

 آشنایی با مانی نوری و فاطیما بهارمست

مگر می شود كسی با «زی زی گولو» خاطره نداشته باشد یا اجراهای برنامه های كودك فاطیما بهارمست را كسی فراموش نمی كند. اما آشنایی من و فاطیما بهارمست به سبب كارمان در تئاتر به 10سال می رسد. دوستی من با مانی نوری از سال گذشته كه برای مصاحبه بچه های دیروز به مجله زندگی ایده آل آمده بودیم، آغاز شد. وقتی برای «آخرین بازی» فهمیدم كه قرار است با مانی و فاطیما همبازی شوم، برایم جذاب بود ولی از همه بیشتر برایم این مهم بود كه ببینم بازخورد مردم چه خواهد بود چون افرادی بودیم كه سالیان سال فعالیت نداشتیم و با این كار بازگشت ما اعلام شده بود.

 سینمای كودك از بین رفته است!

در سال های اخیر متاسفانه دیگر كارهای كودك محور ساخته نمی شود. آن زمان كه من «تارزن و تارزان»  را كار می كردم، سینما به گونه ای بود كه شما به سینما می رفتید صرفا برای دیدن یك كار كودك ولی در حال حاضر سینمای ما در ژانر كودك تغییر كرده و واقعا سالیان سال است كه كاری كه به معنای واقعی كلمه «كار كودك» باشد دیگر ساخته نشده، اگر هم ساخته شده اكرانی خیلی كوتاه مدت در سالن های محدود داشته است.

البته شاید به خاطر ظلم هایی بود كه به كارگردان های كودك ما شد. هرچند در تلویزیون هنوز هم گروه كودك فعال وجود دارد. اكثر كشورها برای فرهنگ سازی بهتر از قشر كودك خود شروع می كنند درحالی كه در كشور ما هیچ سرمایه گذاری روی کاركودك شكل نمی گیرد.

 خنداندن مردم خیلی سخت است!

واقعا به این فكر نكردم كه بعد از این همه سال با چه نقشی بازگردم، به این فكر كردم بعد از این همه سال با یك نقش قوی برگردم. برای همین روزی كه نقش «خشایار» در «آخرین بازی» به من پیشنهاد شد، دغدغه ام این نبود كه قرار است نقشی را بازی كنم كه مدام باید كتك بخورد، بلكه تمام دغدغه ام این بود كه برای این نقش تمام تلاشم را بكنم و واقعا این كار را كردم. هیچ ابایی از این موضوع ندارم كه بعد از پایان سریال «آخرین بازی» بگویند كه این مهران ضیغمی بازیگر نقش كمدی است. برای اینكه در جامعه ما خندان مردم بسیار سخت تر از ناراحت كردن و به گریه انداختن آنهاست.

طراحی لباس و مدلینگ كار من نیست !

پدرم طراح لباس در زمینه مدلینگ است و كم و بیش در كاری كه پدرم فعالیت دارد كمك می كنم و گاهی ایده هایی می دهم. گاهی مواقع پدرم مرا به این كار مجبور می كند ولی احساس می كنم كه طراحی لباس كار من نیست. كار مدلینگ هم شرایطی دارد كه من احساس می كنم آن را ندارم. قد بلند، اندامی عضلانی و چهره ای فتوژنیك. ولی بدم نمی آید این كار را تجربه كنم اما مطمئن هستم كه باعث زمین خوردن آن برند می شوم (باخنده)، نه تنها سود نمی كند بلكه سودهایی كه از قدیم داشته را نیز باید بابت ضرر این كار پرداخت كند.

مثلث نوستالژیک دهه شصتی‌ها با هم برمی‌گردند

مدیون محبت خداوند و پدر و مادرم هستم

از خدا بابت این موهبتی كه به من ارزانی داشته تشكر می كنم. از پدر، مادر و برادرم تشكر می كنم كه خیلی از سختی های كار مرا تحمل می كنند. از حسین سهیلی زاده عزیز تشكر می كنم كه به من اعتماد كرد و نقش «خشایار» را به من سپرد. از مانی عزیز هم تشكر می كنم كه به عنوان یك پارتنر نهایت تلاشش را كرد تا نقش من بهتر و بیشتر دیده شود. من دوستی دارم كه همیشه و همه جا همراهم بوده؛ فرزین داوودی كسی بوده كه در طول این سال ها با صبر و حوصله به من امید داد و از او بابت دوستی اش تشكر می كنم و امیدوارم بتوانم جبران كنم.

پیشگیری از تكرار و پرداختن به تحصیل

من از 6سالگی با كار «پشت دیوار شب» وارد عرصه بازیگری شدم. در این راه هم با اساتید زیادی كار كرده ام و از تك تك این عزیزان تجربه های زیادی كسب كرده ام. اتفاقی كه می افتد این است كه شما بعد از یك سنی در بازی دچار تكرار می شوید چون آموخته های شما برمی گردد به كارهایی كه انجام داده اید اما وقتی شما به صورت آكادمیك سراغ این مقوله می روید، دریچه های متفاوت و مختلفی به روی شما باز می شود.

شاید خیلی از نقش هایی كه در سینمای ما هیچ وقت نشان داده نشود یا حتی داستانی برای آنها نوشته نشود، شما می توانید در تئاتر تجربه كنید و این موضوع جذابی است. به نظر من 90درصد بچه هایی كه در این دوره كار می كنند به این نتیجه رسیده اند كه در این دوره صرفا تجربه كافی نیست و تحصیلات مهم است. من 7سال پیش این فقر و كمبود را در خودم احساس كردم. احساس كردم در نقش ها دچار یكنواختی شدم.

آنجا بود كه ترسیدم و به خودم آمدم و برای اینكه از آن تكرار فرار كنم تصمیم گرفتم دیگر كار تصویری انجام ندهم. صبر كردم تا به لحاظ سن، چهره، صدا و... تغییراتی كلی برایم رخ بدهد و در كنارش به آموخته های خودم اضافه كردم تا اگر قرار شد روزی كاری را قبول كنم با چهره  و تكنیكی جدید به دنیای تصویر بازگردم. احساس می كنم با نقش «خشایار» این اتفاق افتاد، نقشی كه سابقه بازی آن را نداشتم؛ نقشی كاملا كمدی. تمام تلاشم را كردم تا این نقش بازخورد مثبتی بین مردم داشته باشد.

فاطیما بهارمست؛  غیب شدن مجری، ستاره شدن فاطیما

در چشم هایم برق بازیگری هست !

هنوز هم بسیار جوان است و سال ها فرصت دارد تا به یك چهره شاخص تبدیل شود ولی او پله های ترقی را خیلی سریع طی كرده و حالا در 18 سالگی كوله باری از تجربه دارد. او كه در یك مسابقه تلفنی در برنامه پرمخاطب عموپورنگ برنده شده، در هفت سالگی راهی تلویزیون شد تا به عنوان مجری فعالیت خود را آغاز كند.

اجرای او طوری بود كه كسی باور نمی كرد او تنها هفت سال داشته باشد! سپس به پای ثابت مجری گری برنامه های كودك در شبكه های مختلف صداوسیما تبدیل شد و در كنار كار اجرا، به كار بازیگری هم می پرداخت كه از میان آنها می توان به آثاری چون راه شب، حلقه سبز، آلبوم جادویی، ساعت شنی، پاتوق و بیدارباش اشاره كرد. او در تئاترهای زیادی نیز حضور داشته و مدتی است در رشته بازیگری و كارگردانی نمایش مشغول به تحصیل شده است.

مثلث نوستالژیک دهه شصتی‌ها با هم برمی‌گردند

آشنایی از سریال ترانه مادری

همیشه دوست داشتم با آقای سهیلی زاده كار كنم. مانند بسیاری از مخاطبان كه كارهای ایشان را می بینند و لذت می برند، من هم همین حس را داشتم. اولین باری كه اسم شان را در زمینه سریال سازی شنیدم سر پخش «ترانه مادری» بود. در آن كار محسن افشانی بازی می كرد كه او را از قدیم می شناختم. می خواستم ببینم محسن افشانی چه نقشی را ایفا كرده كه متوجه شدم كار چقدر خوب و جذاب است. البته كارهای قبلی ایشان را هم دیده بودم اما تا قبل از «ترانه مادری» نمی دانستم آنها را هم ایشان ساخته اند چون آن زمان خیلی كوچك بودم، اما هنگام پخش سریال «ترانه مادری»  سن من آنقدری بود كه بفهمم چه چیزی خوب است و چه چیزی بد.

یك جمع كاملا اتفاقی

راستش نمی دانم كه حضور من، مانی نوری و مهران ضیغمی با هم در كار اتفاقی بود یا برایش برنامه ای داشتند. من كه به واسطه معرفی آقای افصحی كه در سریال ساعت شنی با ایشان همكاری داشتم وارد پروژه شدم. مهران ضیغمی هم كه قبلا با آقای سهیلی زاده كار كرده بود. گویا آقای سهیلی زاده مشغول تماشای «زی زی گولو» بودند كه تصمیم گرفتند سراغ مانی نوری بروند. انگار خیلی اتفاقی اینطور شد كه سه نفری كه برای كار انتخاب می شویم قبلا در كودكی كار كرده  باشیم. البته من خیلی بعدتر از مهران و مانی به پروژه پیوستم.

من، مانی نوری و مهران ضیغمی

من و مهران ضیغمی از بچگی با هم كار كرده بودیم اما با مانی نوری كار نكرده بودم و او را فقط در تصویر دیده بودم. «زی زی گولو» شاهكار بود اما در «خانه ما» بود كه از كارش خیلی خوشم آمد و حتی بازپخش های كار را هم می دیدم. فیلم های دیگرش مثل «مربای شیرین» را هم دیده بودم. دورادور خبر داشتم كه به كانادا رفته و حالا برگشته و كار می كند. اولین باری كه همه دور هم جمع شدیم موقع دورخوانی كار بود.

 نسلی كه ماند، نسلی كه نماند

به نظرم ما سه نفر خیلی خوش شانس بودیم. خیلی بازیگرهای دیگر در نسل ما و همسن ما بودند كه حالا دیگر فید شده اند و كاری نكردند؛ كمااینكه بعضی از آنها بازیگرهای خوبی بودند. مثالی كه همیشه در ذهنم است متین عزیزپور است كه در «خواب و بیدار» خیلی خوب بازی كرده بود اما نمی دانم چه شد كه دیگر نیست!

  یك نفر از میان 500 نفر

زمانی كه برای سریال «آخرین بازی» انتخاب شدم در شروع كار متوجه شدم انگار 500 دختر را برای این نقش دیده و تست های زیادی گرفته بودند. گویا آقای سهیلی زاده تاكید داشتند كه حتما دو، سه نفر چهره تازه داشته باشند.

خانواده راضی، من ناراضی!

من تك فرزند خانواده هستم. در دوره كودكی به شدت از كار كردن متنفر بودم. حتی مرا به زور سر پروژه می بردند. دلم می خواست درس بخوانم و به شدت مدرسه را دوست داشتم. اصلا دوست نداشتم وسط سال تحصیلی مرا برای كار دعوت كنند. از این هم خیلی بدم می آمد كه در خیابان مرا بشناسند و با من خوش و بش كنند. درحالی كه والدینم برعكس بسیار از این اتفاق خوشحال بودند. مثلا مادرم از آن آدم هایی است كه خودش دوست داشت برود هنرستان و هنر بخواند اما نتوانست!

مثلث نوستالژیک دهه شصتی‌ها با هم برمی‌گردند

وقتی تصمیم خودم را گرفتم

سه سال تمام در اوج نوجوانی ام حتی كسی به من زنگ هم نزد كه حتی بخواهد مرا ببیند. حس خیلی بدی داشتم. می دیدم كارهای زیادی درباره دختران نوجوان ساخته می شود و بازیگرهای بزرگسال را به زور در نقش دختر نوجوان در كار می گذاشتند، اما كسی سراغی از من نمی گرفت.

در آن مدت احساس كردم این در چشم بودن جزئی از وجود من است و حالا كه دیگر امكانش كم شده خلأیی را در وجودم حس می كردم. با خودم فكر می كردم یعنی ممكن است دیگر كار نكنم؟ یعنی دیگر كسی مرا نمی خواهد؟ بعد آنجا فهمیدم به رغم تمام شیطنت های بچگی كه نمی خواستم بروم سر كار ولی، این كار در خون من است و به شدت آن را دوست دارم. همانجا بود كه تصمیم گرفتم تحصیلاتم در همین زمینه باشد و كارگردانی سینما را انتخاب كردم.

 از حضور اتفاقی تا ماندن آكادمیك

چند وقت پیش شخصی در صفحه اینستاگرام من نظری گذاشته بود با این مضمون كه «خوب با گفتن دو جمله غیب شو و صدات را عوض كن در مسابقه تلفنی عموپورنگ بازیگر شدی.» اولین بار كه به برنامه عموپورنگ زنگ زدم و در مسابقه شركت كردم، دقیقا همین جمله ها را گفته بودم. بعد با من تماس گرفتند و داستان اجرا پیش آمد.

احساسم این بود اگر در رشته هنر تحصیل نكنم، خیلی ها خواهند گفت كه فاطیما اتفاقی وارد این عرصه شده، اتفاقی هم مانده و اتفاقی هم ادامه می دهد. حتی هنوز هم گاهی این حرف ها را می شنوم. جدای از این مسئله حس می كنم فقط با هنر دوام می آورم. اینكه تاریخ هنر بخوانم حالم را خوب می كند، اینكه تاریخ سینما را بخوانم برایم لذت بخش تر از آن است كه وارد مسائل تانژانت و كتانژانت بشوم. این حرفه بیشتر با من عجین است.

 یك كودك 6 ساله خوش شانس

در بچگی عاشق بازی بودم، لباس های مختلف می پوشیدم و جلوی آینه صحبت می كردم. با این حال اصلا به این فكرم نبود كه روزی مجری یا بازیگر شوم. من فقط یك كودك 6 ساله بودم كه چون برنامه عموپورنگ را دوست داشتم، روزی یك نقاشی كشیدم و برای آن برنامه فرستادم. بر حسب شانس از بین آن همه نامه، نامه مرا باز كردند و تماس گرفتند تا در مسابقه شركت كنم. بعد كه حرفم تمام شد، تهیه كننده تلفنی با من صحبت كرد و پرسید واقعا 6 سال داری؟ باورشان نمی شد. حتی به پدرم گفتند اگر راست می گویید فردا او را بیاورید دفتر ببینیم. ما هم رفتیم. از من پرسیدند اگر بخواهی مانند یك مجری اجرا كنی چه می گویی و من هم هرچه را كه قبلا در تلویزیون دیده بودم و در یادم مانده بود، برایشان اجرا كردم.

اولین و آخرین مجری كودك

من فقط دو جلسه با عموپورنگ همكاری كردم اما به رغم اجراهای متعدد دیگر و حتی چند تجربه بازیگری، تمام ایران همان دو جلسه را یادشان است. من اولین و آخرین مجری كودك تا اینجای كار هستم. حتی امیرمحمد هم كه چند سال است كنار عموپورنگ فعالیت می كند، بیشتر بازی می كند و اجرای مستقیم ندارد.

خداحافظ اجرا برای همیشه

تیرماه امسال به طور رسمی برای همیشه از اجرا خداحافظی كردم. راستش من اصلا اجرا را دوست ندارم اما واقعا به آن مدیونم. مهران و مانی در بچگی كارهای شاخصی انجام دادند. من هم چندین كار بازی كردم اما كار بازیگری شاخصی ندارم. مرا با اجرا می شناسند. مثلا من «تولدی دیگر» یا «زی زی گولو» در كارنامه بازیگری ام ندارم.

تجربه زودهنگام خنجر نارفیقان

اصلا آدمی نیستم كه كسی را از خودم دور كنم. دوستی كه واقعا مرا دوست داشته باشد با شرایط من كنار می آید. دوستان صمیمی ام درك می كنند كه به خاطر كارم مجبورم كمتر با آنها باشم و حتی نتوانم تولد صمیمی ترین دوستم بروم یا كنار هم باشیم، اما همچنان سنگر دوستی مان را حفظ كرده اند. البته دوستان زیادی را عوض كرده ام كه مشكلات از جانب آنها بود. مثلا از ارتباطات من سوءاستفاده می كردند و برای اینكه خودشان را وارد كار كنند، از پشت به من خنجر می زدند.

مثلث نوستالژیک دهه شصتی‌ها با هم برمی‌گردند

در انتظار یك معجزه بودم!

دوست دارم تئاتر و بعد سینما را دنبال كنم، یعنی خیلی به قاب تلویزیون هم فكر نمی كنم. آن برهه ای كه كار نمی كردم، فكرم این بود كه قرار است چه اتفاقی در آینده برایم بیفتد. به خودم گفتم اگر تا 18 سالگی اتفاقاتی كه می خواهم نیفتد واقعا باید فكری جدی بكنم. یكی از آن اتفاقات این بود كه در یك سریال روتین برای سهیلی زاده یا سیروس مقدم و یك فیلم سینمایی بازی كنم كه خوشبختانه این اتفاق افتاده است.

 زیر سرم رفتن از شدت ذوق

وقتی قرار بود قسمت اول سریال «آخرین بازی» پخش شود، حال عجیبی داشتم، حتی نزدیك بود زیر سرم بروم. نمی دانستم باید چه كار كنم. تمام مدت جلوی تلویزیون ایستاده بودم و حتی نمی توانستم بنشینم. تا قبل از آن چنین حس و حالی نداشتم. فكر می كنم آدم هرچه بزرگتر می شود بیشتر متوجه می شود كه چه اتفاق هایی دارد می افتد. در مورد خودم بسیار سختگیر هستم، اما حس كردم در این كار خیلی خوب بوده ام. كار كه پخش شد افراد زیادی با من تماس گرفتند و تبریك گفتند. اولین نفر دایی ام بود. بعد از او یك دفعه تمام دوستانم تماس گرفتند و پیام زدند. یكی از آنها شیدا خلیق بود كه حتی قرار بود در این كار با ما باشد اما نشد.

فقط و فقط لیلا و دیگر هیچ

نقشی كه در «آخرین بازی» برعهده داشتم را خیلی دوست دارم. حتی یك بار سر كار كه صحبت می كردیم، مهران از من پرسید اگر در این سریال نقش لیلا را بازی نمی كردی دوست داشتی كدام نقش را بازی كنی و من جواب دادم فقط لیلا.  یعنی حسم این بود كه یا لیلا یا هیچ نقش دیگری. نمی توانستم خودم را در هیچ یك از نقش های دیگر كار تصور كنم. من واقعا چند ماه با لیلا زندگی كردم و هر كاری می كردم او در ذهنم بود. جزئیات زیادی به او اضافه  كردم كه حتی در جاهایی طبق آنچه من ساخته بودم، ادامه لیلا را می نوشتند.

اخبار فرهنگی - مجله زندگی ایده آل

جدید ترین مطالب سایت