فروش ویژه اسلایسر هندوانه

هم اکنون این محصول با 65 درصد تخفیف عرضه شده است

فقط 10000 تومان 

خرید اینترنتی

»

محمود معظمی: نشانه‌های «اقتصاد طلایی ایران» پدیدار شده است

محمود معظمی، استاد فروش و کسب وکار در دوره های «نوابغ فروش» و «بیزینس کوچینگ» که چندی پیش سمینار «اقتصاد طلایی ایران» را برگزار کرده بود، می گوید: «من نیامده ام به شما ثابت کنم که اقتصاد ایران طلایی است. من فقط خبر می دهم. می خواهید باور کنید و می خواهید نکنید.»

محمود معظمی: نشانه‌های «اقتصاد طلایی ایران» پدیدار شده است

محمود معظمی، استاد فروش و کسب وکار در دوره های «نوابغ فروش» و «بیزینس کوچینگ»

محمود معظمی، استاد فروش و کسب وکار در دوره های «نوابغ فروش» و «بیزینس کوچینگ» که چندی پیش سمینار «اقتصاد طلایی ایران» را برگزار کرده بود، می گوید: «من نیامده ام به شما ثابت کنم که اقتصاد ایران طلایی است. من فقط خبر می دهم. می خواهید باور کنید و می خواهید نکنید.»

در این گفت وگوی خودمانی و کوتاه، می خواهیم در این باره بیشتر بپرسیم که مقصود ایشان از «طلایی» بودن اقتصاد ایران دقیقاً به چه معناست و این موضوع چه کاربردی برای فروشندگان، بازاریابان، کارآفرینان، مدیران و فعالان کسب وکار در کشور ما خواهد داشت. از شما دعوت می کنیم در ادامه، با ما همراه باشید.

***

آقای معظمی، سپاسگزاریم که این وقت را در اختیار ما قرار دادید. لطفاً در ابتدا بفرمایید مقصود شما از «اقتصاد طلایی ایران» چیست؟

محمود معظمی: من هم از شما سپاسگزارم که دربارۀ چنین موضوع مهمی گزارش تهیه می کنید. بنیامین فرانکلین می گوید آنهایی که می گویند «می شود» و آنهایی که می گویند «نمی شود»، هر دو راست می گویند. من نیامده ام به شما ثابت کنم که اقتصاد ایران طلایی است. من فقط خبر می دهم. می خواهید باور کنید و می خواهید نکنید. فقط یک لحظه به این فکر کنید که ۸۰ میلیون جمعیت یعنی چه. فقط این را بگویم که اگر ۸۰ میلیون ایرانی بخواهند هفته ای یک دانه تخم مرغ هم بخورند، می شود هفته ای ۸۰ میلیون تخم مرغ! همین تخم مرغی که شانه شانه می بینید، بیزینس های بزرگ است. اینجا زیمبابوه نیست. هرچند آنجا هم عوض شده. اینجا افغانستان و بنگلادش نیست. اینجا کشور ثروتمندی است. هروقت خواستید بدانید که چقدر ثروت و البته چقدر ناشُکری وجود دارد، سری به ظروف زباله بزنید. ببینید در   همان حالتی که همه از گرانی می نالند، چقدر مواد غذاییِ قابل استفاده در سطل زباله هست. مرغ و گوشت و پنیر اضافه که خراب شده. اگر ملت گرسنه باشد، سطل ها را هم خالی می کند. اینجا ثروتمند است. همیشه هم بوده. ولی ما چرا متوجه نمی شویم و استفاده نمی کنیم؟ چون آماده نیستیم.

به نظر شما این ندیدنِ فرصت ها و عدم آمادگی از کجا ناشی می شود؟

محمود معظمی: یکی از دلایلش این است؛ سی و چند سال از انقلاب گذشته. انقلاب مثل تب است. یعنی یکی تب می کند تا میکروب های توی بدنش کُشته شود. به همین جهت مرغ هرگز سیاه زخم نمی گیرد. چون دمای بدنش همیشه ۴۰ است. سیاه زخم اگر وارد بدن ما شود، ما تب می کنیم و محیط برای سیاه زخم نامناسب می شود و بیماری از بین می رود. باکتری و ویروس که وارد بدن ما شود، دمای بدن را بالا می برد. آمده بوده که در ۳۷ درجه رشد و زندگی کند اما دما به ۳۹ و ۴۰ می رسد. درست است صاحبِ بدن رنج می برد اما بیماری از بین می رود. انقلاب هم مثل تب و لرز و استفراغ است. خشم و فشاری است که مدت ها مانده و یک دفعه بروز می کند و بیرون می زند. به همین جهت در سیستم هایی که آزاد و دموکراتیک است، اصلاً انقلاب نمی شود. انقلاب همیشه به خاطر اختناق و فشار است. ثابت شده است و حرفِ من هم نیست. ما چون در این تلاطم بودیم و بعد مسائل مختلف چون جنگ، تحریم، اختلافِ سلیقه و تندروی داشتیم، همه این تلاطم ها امیدِ ما را به آینده ضعیف کرده. ما همه اش در بحران زندگی می کنیم و این زندگی دائمی در بحران، در ما باوری ایجاد کرده. یادم هست که ۱۴ سال پیش تازه به کانادا رفته بودم. وقتی برگشتم یکی از مدیران صنایع دفاع که دوست من بود، به من پیشنهاد کردند که همایشی برای مدیران صنایع دفاع بگذارم و تفاوت مدیریت کانادایی با مدیریت ایرانی را شرح دهم. من گفتم من عالِمِ این کار نیستم. در این زمینه تحصیل و تحقیق نکرده ام. ولی آن چیزهایی را که خودم تجربه کرده ام، به شما می گویم. رفتم و گفتم.

آن تفاوت ها میان مدیریت کانادایی و ایرانی را برای ما هم شرح می دهید؟

جان کلام این بود: وقتی من رفتم کانادا و یک سال گذشت و بیزینس را شروع کردم، دیدم چقدر کار ها آسان است. من ترخیصکار و حسابدار نمی خواهم. هیچ چیز نمی خواهم. من یک ایده داشته باشم، و بلد باشم آن ایده را بفروشم، کارم می چرخد. چطور؟ شما آنجا شرکتی را ثبت می کنید. ثبت کردنش هم خیلی آسان است. هیچ مجوزی از هیچ جا نمی خواهد. اگر مشکلی باشد و مردم ناراضی باشند، می روند شکایت می کنند. کسی از قبل نمی آید جلوی تو را بگیرد که تو می خواهی این کار را بکنی یا نکنی. مثل آبِ خوردن می توانی مؤسسه بزنی. اگر بخواهی کاری مثل درمانی انجام دهی، از تو گواهی خواهند خواست. اگر بخواهی سیم کشی برق بکنی، باید تأییدیه بیاوری. می توانی سیم کشی بکنی و کسی جلویت را نمی گیرد. اما تا گواهی ندهی، بیمه نمی کنند. می گویند آزادی هر کاری می خواهی بکنی، فقط مزاحمت ایجاد نکن و شاکی خصوصی نداشته باش. دوم، اگر می خواهی اسم انتخاب کنی، برو توی کامپیو تر و هر اسمی می خواهی بزن. کمکت می کند انجام شود. سوم، برای اجاره دفتر، اینجا خیلی مزاحمت هست. مثلا اگر کسی بخواهد دفترش در خانه خودش باشد. اما آنجا مشکلی ندارد. آنجا ساختمان هایی هست که هر اتاقش را اجاره می دهند. سالن ها و منشی های مشترک دارد. می روی ۴۰۰ دلار می دهی و یک دفتر می گیری. برای خط تلفن هم زنگ می زنی و می آیند وصل می کنند. اسمت و آدرس هم جلوی دفترت هست. پس برای شروع کسب و کار دردسر نداریم. برای حسابداری، تو نیاز به حسابدار نداری. نرم افزار حسابداری در وب هست. اعداد و ارقامت را وارد می کنی و خودش حساب می کند و چکش را هم برایت صادر می کند. برای ترخیص، افرادی هستند که با آن ها تماس می گیری، می روند جنست را ترخیص می کنند و با رسید پرداختی ها برایت می آورند. بسته به قراردادتان از یک تا سه ماه وقت داری پولشان را بپردازی. این افراد هم خودشان با دولت قرارداد دارند که سر زمان معینی پول دولت را بپردازند. کار، اساس اش بر «شدن» است.

اما مدیر و کارآفرین ایرانی، چنین امکاناتی را در اختیار ندارد؛ درست است؟

محمود معظمی: فرق بارزش این است که یک مدیر ایرانی خیلی خلاق است. هزار تا راه بلد است. تمام چم و خم ها را بلند است. بیمه، روند اداری، کارگر، کارمند، محیط زیست و.... ولی وقتی می رود آنجا، یعنی یک کشور غربی یا کشوری که سیستم کارآمد دارد، هیچ کاری نمی تواند بکند. یعنی هیچکدام به دردش نمی خورد. اگر یک مدیر آمریکایی یا کانادایی هم بیاید اینجا به کشور ما، عصبی می شود. یعنی جان کلام این است که یک جا سیستم بر اساس «شدن» و یک یک جا بر اساس «نشدن» است. اگر به اداره ای، مثلا شهرداری یا دارایی یا بیمه یا ثبت اسناد، می روید، ته دلتان چیست؟ کار انجام می شود یا نمی شود؟ ته دلت این است که نمی شود. یا ته دلت می گویی خدایا چه کار کنم که بشود؟ این خیلی بد است. مردم مالیات می دهند که یک سیستمی ایجاد شود که آن سیستم سنگ بیندازد جلوی پایشان! جلوی پای کسی که دارد مالیات و عوارض می دهد. اینها همه فشار است؛ و وقتی فشاری ته ذهنتان هست، انرژی تان را می گیرد و نمی گذارد شما به کار اساسی تان بپردازید. 

حالا با این تفاسیر چه می شود کرد؟

محمود معظمی: در نهایت، سیستم ایده آل را من و شما باید درست کنیم. هیچ کس دیگری نیست. کسی وظیفه ندارد بیاید مسئله ما را حل کند. و یکی از دلایل دیگری که ما «اقتصاد طلایی ایران» را باور نمی کنیم، این ذهنیتی است که طی این سال ها در ما شکل گرفته. به همین جهت «طلایی بودن اقتصاد» دارد جلوی چشممان رخ می دهد ولی نمی بینیم و یا نمی خواهیم ببینیم چون عصبانی هستیم. یک اتفاقی به نام «پارادایم شیفت» (تغییر پارادایم یا تغییر الگوهای ذهنی) باید رخ دهد. پارادایم، یعنی مجموعه ای از تجربیات، افکار و قوانینی که در ذهن خودمان برای انجام کاری قائل می شویم. به طور مثال اگر شما دارید فوتبال بازی می کنید، فقط دروازه بان می تواند به توپ دست بزند ولی دیگران نمی توانند. اگر دیگران دست به توپ بزنند، خطای هند خواهد بود. یک چیزهایی توی کلۀ ما رفته که در زمان خودش درست بوده ولی الان دیگر کارایی ندارد. و ما نسبت به تغییر مقاومت می کنیم. می خواهم به شما عرض کنم این کلنجار را خودتان باید با خودتان بروید که این افکار را کنار بگذارید و با یک دید جدید زندگی و کسب وکار را شروع کنید تا آن «طلایی» را ببینید.

ممکن است با مثالی، این موضوع را بیشتر باز کنید؟

حتماً. وقتی اسپانیایی ها به طرف آمریکا رفتند، با کشتی رفتند. کشتی را گذاشتند دوردست و بعدش چون عمقِ آب کم می شد، با قایق به ساحل آمدند. قبایل بومی که آنجا بودند، وقتی این ها را دیدند، گفتند شما چطوری از این دریای به این بزرگی آمدید؟ اسپانیایی ها گفتند با کِشتی. پرسیدند کشتی چیست؟ گفتند آنجا. مردمِ بومیِ آنجا کشتی را نمی دیدند. کشتیِ به آن بزرگی را نمی دیدند. اسپانیایی می پرسید آن کشتی به آن بزرگی را نمی بینید؟! و قبیله می گفتند نه! تا اینکه بزرگانِ آن قبیله آمدند و هی نگاه کردند و یواش یواش تصویری در ذهنشان شکل گرفت و کشتی را دیدند. بعد، چون بقیه افراد قبیله هم به بزرگانشان اعتماد داشتند، آن ها هم شروع کردند کم کم به دیدن. موضوع این نیست که «هست» یا «نیست». موضوع این است که ما «می توانیم ببینیم» یا «نمی توانیم ببینیم». موقعیت طلایی اقتصاد ایران هم چنین است. جلو چشمتان هست ولی چند تا چیز مانع می شود ببینیم.

...و این موانع؟

محمود معظمی: یکی این است که نمی خواهیم یا نباید ببینیم. می خواهم خواهش کنم که چشم ها را بشویید و جور دیگر ببینید. هست! در سمینار «چرا چشم ها را باید شست» هم به تفصیل شرح داده ام. اما یک اتفاق دیگر هم رخ می دهد و آن اتفاق این است که دولتمردانِ ما، هوشمندانه، عاقلانه و بامسئولیت از خلیج دارند می روند توی دریا. خلیج، یک جای امن است. امواج بزرگی ندارد ولی امواجِ دریا خیلی بزرگ است. رفتنْ دل می خواهد و آن ها این دل را پیدا کرده و دارند می روند توی دریای جهان. دارند با واقعیت ها روبرو می شوند. آنجایی که لازم است به نفع کشورمان کوتاه می آیند و آنجا که لازم نیست، می ایستند؛ ولی رفته اند توی دریا و این کار به نظر من درست است. من در هر جناحی که باشم از فکرِ درست حمایت می کنم. به همین جهت شما می بینید که این دولت وقتی خواست بالا بیاید، شعارش را گذاشت «دولت تدبیر و امید». یعنی برنامه ریزی کردند. ما دیگر نمی خواهیم احساساتی عمل کنیم و شور و هیجان برِمان دارد و به این طرف و آن طرف برویم. با هیجان نمی شود. هیجان، مثل لوکوموتیو است. باید در ریلِ خِرَد حرکت کند تا خرابی به بار نیاورد. خردمندانه ریلی بگذاریم و بعد لوکوموتیو را توی آن بگذاریم. یک جادۀ خرد درست کنیم و این ماشینِ پرقدرت را پر از بنزین کنیم و روشنش کنیم و بگوییم حالا توی اینجاده برو. بدانیم که اگر از این جاده خارج شود، هم به خودش لطمه می زند و هم به دیگران.

شما چه برنامه ای دارید؟

محمود معظمی: من قصد دارم به این طرز فکر کمک کنم چون به سود خودم، فرزندانم و کشورم است. تا وقتی کسی در سایۀ تدبیر و امید حرکت می کند، به او احترام بگذاریم و با او حرکت کنیم. اگر رفت کنار، من می آیم کنار ولی تا اینجا که عاقلانه و سنجیده و پخته است، ما در خدمتتان هستیم. و این اتفاق، رخ داده. من بقیه چیز هایش را نمی دانم. انسان ساده لوح هستم که چیزهای خوب را زود باور می کنم. حالا، نکته چیست؟ ما دیر یا زود، روابطمان را با کشورهای دیگر به حد طبیعی و نرمال می رسانیم. وقتی این اتفاق رخ دهد، و در ها که باز شود، همه خوشحال می شوند ولی لزوما چنین نیست. اگر آماده باشی، می توانی خوشحال باشی و بخندی؛ و اگر آماده نباشی، آب تو را خواهد برد. نه اینکه آنهایی که می خواهند بیایند داخل، آدم های بدجنس و پدرسوخته ای هستند، نه، نه.... در را باز کرده ای و هوا دارد می آید تو. اگر عرق کردی، سرما می خوری. اگر عرق نداری و لباس کافی پوشیدی، لذت می بری و مریض هم نخواهی شد. آماده هستی یا نیستی؟ این یک تیغِ دودم است.

اگر کمی از تجربیات خود در زمینۀ کسب وکار مخصوصاً در ارتباط با شرکت های خارجی و بین المللی هم بگویید، ممنون می شویم.  

من از سال ۱۹۸۵ تقریباً، با شرکت های خارجی کار می کردم. در ۱۹۹۲ اولین سفرم را به قاره آمریکا داشتم. از سال ۱۹۹۸، مقیم کانادا بودم. با آمریکا، کانادا، چین، آلمان، تایوان، ایتالیا، ترکیه و انگلستان کار کرده ام. با آن ها بیزینس داشته ام. با آن ها دادوستد کرده ام. اخلاقشان دستم آمده. با کره ای ها هم در LG کار کردم. می دانم سیستمِ دیدشان چطوری است و من قصد دارم این را به افراد علاقه مند منتقل کنم. که بدانید اگر شما آماده باشید، پولِ کلان، سود فراوان و امتیازات بزرگی در انتظارتان هست.

خبر خوش: محمود معظمی همایش «نبوغ خود را در فروش کشف کنید!» برای افراد علاقه مند و واجد شرایط برگزار می نماید. برای دریافت توضیحات بیشتر و پیش ثبت نام در این همایش، لطفاً به این لینک مراجعه نمایید.

ثبت نام به صورت پیامک:

ارسال حرف   BT به سامانه ۲۰۰۰۹۵۵۶

جدید ترین مطالب سایت