فروش ویژه اسلایسر هندوانه

هم اکنون این محصول با 65 درصد تخفیف عرضه شده است

فقط 10000 تومان 

خرید اینترنتی

»

اشعار محمد علی بهمنی

اشعار برگزیده از محمد بهمنی

محمدعلی بهمنی در 27 فروردین سال ۱۳۲۱ در شهر دزفول به دنیا آمد وی دوران کودکی و نوجوانی را در تهران ، کرج و بندرعباس گذراند و پس از تحصیلات مقدماتی از زمان کودکی در چاپخانه های تهران به کار پرداخت . او در چاپخانه با زنده یاد فریدون مشیری که آن روزها مسئول صفحه ادبی هفت تار چنگ مجله روشنکفر بود ، آشنا شد و نخستین شعرش در سال ۱۳۳۰ ، یعنی زمانی که او تنها ۹ سال داشت ، در مجله روشنفکر به چاپ رسید . شعرهای وی از همان زمان تاکنون به طور پراکنده در بسیاری از نشریات کشور و مجموعه شعرهای مختلف و جنگ ها ، انتشار یافته است و بسیاری بر این عقیده اند که غزل های او وام دار سبک و سیاق نیماست . بهمنی از سال 1345 همکاری خود را با رادیوآغاز کرد و پس از آن به شغل آزاد روی آورد . او از سال 1353 ساکن بندرعباس شد و پس از پیروزی انقلاب ، به تهران آمد و مجدداً به سال 1363 به بندرعباس عزیمت کرد و در حال حاضر نیز، ساکن همانجاست . محمدعلی بهمنی مسؤول چاپخانه دنیای چاپ بندرعباس و مدیر انتشارات چی چی کا در آن شهرستان است . وی در قالب های مختلف از کلاسیک ، نیمایی و سپید به سرودن پرداخته است . اما وجه غالب شعرهای او ، غزل می باشد . بهمنی را می توان از زمره ترانه سرایان موفق این روزگار دانست . او تاکنون با شرکت در برخی همایش های سراسری شعر دفاع مقدس ، علاقه مندی خود را به حضور در این عرصه نشان داده است . محمدعلی بهمنی در سال ۱۳۷۸ موفق به دریافت تندیس خورشید مهر به عنوان برترین غزل سرای ایران گردید .

 

اشعار محمدعلی بهمنی

 

دهاتی

 

ساده بگم دهاتی ام

اهل همین نزدیكیا

همسایه روشنی و هم خونه تاریكیا

ساده بگم ساده بگم

بوی علف میده تنم

هنوز همون دهاتیم

با همه شهری شدنم

باغ غریب ده من

گلهای زینتی نداشت

اسب نجیب ده من

نعلای قیمتی نداشت

اما همون چهار تا دیوار

با بوی خوب كاگلش

اما همون چن تا خونه

با مردم ساده دلش

برای من كه عكسمو مدتیه تو آب چشمه ندیدم

برای من كه شهریم از اون هوا دل بریدم

دنیاییه كه دیدندش

اگرچه مثل قدیما

راه درازی نداره

اما می دونم كه دیگه

دنیای خوب سادگی

به من نیازی نداره

 

بهار بهار

 

بهار بهار 

صدا همون صدا بود

صدای شاخه ها و ریشه ها بود

بهار بهار

چه اسم آشنایی ؟

صدات میاد ... اما خودت كجایی

وابكنیم پنجره ها رو یا نه ؟

تازه كنیم خاطره ها رو یا نه ؟

بهار اومد لباس نو تنم كرد

تازه تر از قصل شكفتنم كرد

بهار اومد با یه بغل جوونه

عید آورد از تو كوچه تو خونه

حیاط ما یه غربیل

باغچه ما یه گلدون

خونه ما همیشه

منتظر یه مهمون

بهار اومد لباس نو تنم كرد

تازه تر از فصل شكفتنم كرد

بهار بهار یه مهمون قدیمی

یه آشنای ساده و صمیمی

یه آشنا كه مثل قصه ها بود

خواب و خیال همه بچه ها بود

آخ ... كه چه زود قلك عیدیامون

وقتی شكست باهاش شكست دلامون

بهار اومد برفارو نقطه چین كرد

خنده به دلمردگی زمین كرد

چقد دلم فصل بهار و دوست داشت

واشدن پنجره ها رو دوست داشت

بهار اومد پنجره ها رو وا كرد

من و با حسی دیگه آشنا كرد

یه حرف یه حرف حرفای من كتاب شد

حیف كه همش سوال بی جواب شد

دروغ نگم هنوز دلم جوون بود

كه صب تا شب دنبال آب و نون بود

 

شب كه آرام تر از پلک تو را می بندم

 

تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست

محرمی چون تو هنوزم به چنین دنیا نیست

 

از تو تا ما سخن عشق همان است كه رفت

كه در این وصف زبان دگری گویا نیست

 

بعد تو قول و غزل هاست جهان را اما

غزل توست كه در قولی از آن ما نیست

 

تو چه رازی كه بهر شیوه تو را می جویم

تازه می یابم و بازت اثری پیدا نیست

 

شب كه آرام تر از پلك تو را می بندم

در دلم طاقت دیدار تو تا فردا نیست

 

این كه پیوست به هر رود كه دریا باشد

از تو گر موج نگیرد به خدا دریا نیست

 

من نه آنم كه به توصیف خطا بنشینم

این تو هستی كه سزاوار تو باز اینها نیست

 

اما من آن مورم كه همواره به دنبال رسیدن بود

 

در گوشه ای از آسمان ابری شبیه سایه ی من بود

ابری كه شاید مثل من آماده ی فریاد كردن بود

 

من رهسپار قله و او راهی دره تلاقی مان

پای اجاقی كه هنوزش آتشی از پیش بر تن بود

 

خسته مباشی پاسخی پژواك سان از سنگ ها آمد

این ابتدای آشنایی مان در آن تاریك و روشن بود

 

بنشین !  نشستم گپ زدیم ام نه از حرفی كه با ما بود

او نیز مثل من زبانش در بیان درد الكن بود

 

او منتظر تا من بگویم گفتنی های مگویم را

من منتظر تا او بگوید وقت اما وقت رفتن بود

 

گفتم كه لب وا می كنم با خویشتن گفتم ولی بعضی

با دستهای آشنا در من بكار قفل بستن بود

 

و خیره بر من من به او خیره اجاق نیمه جان دیگر

گرمایش از تن رفته و خاكسترش در حال مردن بود

 

گفتم : خداحافظ كسی پاسخ نداد و آسمان یكسر

پوشیده از ابری شبیه آرزوهای سترون بود

 

تا قله شاید یك نفس باقی نبود اما غرور من

با چوبدست شرمگینی در مسیر بازگشتن بود

 

چون ریگی از قله به قعر دره افتادم هزاران بار

اما من آن مورم كه همواره به دنبال رسیدن بود

جدید ترین مطالب سایت