فروش ویژه اسلایسر هندوانه

هم اکنون این محصول با 65 درصد تخفیف عرضه شده است

فقط 10000 تومان 

خرید اینترنتی

»

ملاقات با نویسنده‌ای که هرگز مصاحبه نمی‌کند

«اپرا وینفری»، مجری سرشناس برنامه های تلویزیونی آمریکا تنها با دو چهره نام آشنا نتوانسته مصاحبه کند، که یکی از آن ها «هارپر لی»، نویسنده رمان «کشتن مرغ مقلد» است.

هموطن : «اپرا وینفری» که به خاطر مصاحبه هایش با چهره های هنری، سیاسی، فرهنگی و... شهرت جهانی دارد، از قرار ناهار خود با "هارپر لی"، نویسنده بدقلق رمان ضدنژادپرستی «کشتن مرغ مقلد» در یک روز بارانی در نیویورک صحبت کرده که به بهانه چاپ دومین جلد این رمان پس از وقفه ای 55 ساله،  یادداشت او در «گاردین» را مرور می خوانیم.

وقتی «کشتن مرغ مقلد» را می خواندم، با مادرم در میلواکی زندگی می کردم. پول این که آن را بخرم نداشتم، بنابراین سریع آن را از کتابخانه قرض گرفتم. من از آن بچه هایی بودم که هر دو هفته یک بار به کتابخانه می رفتم. پنج کتاب می گرفتم و هر پنج تا را می خواندم و بعد آن ها را برمی گرداندم. مسئول کتابخانه ی آنجا می گفت: اگر این نوع کتاب ها را دوست داری، از این یکی هم خوشت می آید.

بنابراین «کشتن مرغ مقلد» را قرض گرفتم. یادم می آید که شروع به خواندن کردم و آن را حریصانه بلعیدم. به خاطر این که عاشق شخصیت «اسکوت» شده بودم، نتوانستم به اندازه کافی آن را درک کنم. فکر می کردم من اسکوت هستم. همیشه دوست داشتم به جای شخصیت هایی باشم که درباره شان می خواندم و آن زمان می خواستم اسکوت باشم. دوست داشتم پدری مثل «آتیکوس فینچ» داشته باشم.

دلم می خواست رابطه ای که اسکوت با پدرش داشت را تجربه کنم و بتوانم او را به اسم کوچک صدا کنم. اسم مستعارم اسکوت باشد. اصلا به خاطر او بود که جذب این کتاب شده بودم و تا زمانی که فیلم آن را ندیدم، متوجه عمق اشاره های نژادی این کتاب نشدم.

یادم می آید فیلمش را سال ها بعد از خواندن کتاب با پدرم تماشا کردم. تأثیر فیلم روی پدرم باعث شد تجربه من از کتاب هم فرق کند. من درست بعد از درگیری های جنبش حقوق بشر به دنیا آمدم. فرزند این جنبش نبودم، بلکه یکی از افراد ذی نفع از این جریان بودم. هیچ درکی از این که به آدم گفته شود از درِ پشتی وارد شوید، ندارم. من زندگی طبق قوانین «جیم کرو» را تجربه نکردم، چون یکی از آدم های خوشبختی بودم که توانستم از می سی سی پی فرار کنم. منظورم واقعا فرار است. سال 1960 که این کتاب چاپ شد، درست زمانی بود که من می سی سی پی را ترک کردم.

در شش سالگی مادربزرگم را ترک کردم و به میلواکی رفتم. بنابراین هیچ  وقت تبعیض نژادی جنوب را تجربه نکردم. به یک مدرسه مختلط رفتم و به عنوان باهوش ترین شاگرد کلاس شناخته  شدم. وقتی تو باهوش ترین بچه کلاس باشی، توجه زیادی به تو جلب می شود. هیچ وقت خفقان نژادپرستی را حس نکردم. همیشه فکر می کردم که اگر در محیط با تبعیض نژادی بزرگ می شدم و به عنوان یک آدم درجه دو با من رفتار می شد، زندگیم خیلی متفاوت می شد.

ریشه های من جنوبی است. نه تنها در جنوب و می سی سی پی به دنیا آمدم، بلکه بخش زیادی از زندگی ام را در تنسی گذراندم. بنابراین می دانم معنای یک زن جنوبی بودن چیست. بعد از خواندن «کشتن مرغ مقلد» آرزو می کردم که لهجه می داشتم. این طرف و آن طرف می رفتم و ادای اسکوت را درمی آوردم. فکر می کنم داشتم بیمار می شدم. از بچه های دیگر می ترسیدم، همان طور که الان می ترسم و یادم می آید تا زمان رفتن به کلاس، این کتاب را می خواندم و نمی توانستم وقتی حرف آن وسط می آید، دهنم را ببندم.

کلاس هشتم یا نهم بودم که «کشتن مرغ مقلد» را خواندم و سعی می کردم آن را به بچه های دیگر پیشنهاد بدهم. بنابراین طبیعی است که الان یک باشگاه کتاب خوانی داشته باشم، چون از زمان خواندن این کتاب دقیقا همین کار را می کردم. «کشتن مرغ مقلد» یکی از اولین کتاب هایی است که می خواستم دیگران را برای خواندش ترغیب کنم. مثل خیلی ها، مرز بین فیلم و کتاب برای من کمرنگ بود. هرگز کتابی که جوهره اش را در اقتباس سینمایی اش حفظ کرده باشد، مثل این ندیدم و دلیل آن بازی هنرپیشه های اسکوت و آتیکوس و بقیه عوامل است.

یک بار افتخار نشستن در کنار «گرگوری پک» سر میز شام در هالیوود را داشتم. با خودم می گفتم: «اوه خدای من! این گرگوری پک است. باید چه کار کنم؟ چه بگویم؟ نه تنها دور یک میز، بلکه کنار گرگوری پک نشسته ام.» این اتفاق مدت ها بعد از این که من برنامه تاک شوی را اجرا می کردم و با بسیاری از افراد مشهور مصاحبه کرده بودم، افتاد. اما حتی نمی توانستم فکر کنم که چه باید بگویم.

بالاخره برگشتم و گفتم: «خب اسکوت چه کار می کند؟» و او گفت: «40 سال از آن زمان گذشته، اما خوب است.» من گفتم: «با او در ارتباطی؟» چون در مغز من اصلا مهم نبود که گرگوری پک از آن به بعد نقش های دیگری را هم به عهده گرفته، او برای من آتیکوس بود و زنی که اسکوت را بازی کرد، همیشه در ذهنم اسکوت باقی می ماند.

من عاشق انرژی اسکوت بودم، روحیاتش، سرزندگی او. کنجکاوی اش را دوست داشتم. اسکوت حتی در 10 سالگی هم می دانست کیست، خودش را باور داشت و به دنیای نژادپرستی آن قدر اشراف داشت که من با خواندن آن کتاب حس می کردم خودم دارم تجربه اش می کنم. چشمان من با باز شدن چشم های او باز شد.

وقتی مدرسه ام را در آفریقای جنوبی تأسیس کردم، همه می خواستند بدانند چه برای آن ها می آورم و به دخترها چه چیزی یاد می دهم. از همه خواستم کتاب مورد علاقه شان را بیاورند و تقریبا 100 نفر «کشتن مرغ مقلد» را معرفی کردند. هر کسی دلیل خودش را درباره اهمیت این کتاب برای دخترها نوشته بود و هرکدام حرف متفاوتی زده بود. مسلما با وجود این که آمریکا پیش از این عاشق این کتاب بود، من آن را برای «باشگاه کتاب خوانی اپرا وینفری» انتخاب می کردم. با خودم می گفتم شگفت انگیز نیست که هارپرلی اینجا بیاید و با او مصاحبه کنم. سال ها برای این هدف تلاش کردم و کارمندم تماس های مکرری با کارگزار لی انجام داد.

سرانجام موفق شدیم یک قرار ملاقات بگذاریم. من خیلی هیجان زده بودم. یادم می آید یک روز بارانی در نیویورک بودم و قرار شد برای ناهار به رستوران «چهار فصل» برویم. می دیدم که او با چتر و چکمه از خیابان رد می شود و آنقدر مسحورکننده و دوست داشتنی بود که نمی توانستم باور کنم. تمام آن سوالات «چه باید بگویم؟»، «حالا چکار کنم؟» از ذهنم عبور کرد.

ما در لحظه با هم دوست شدیم. واقعا فوق العاده بود و من از بودن با او لذت بردم. با این حال او همیشه یکی از افرادی بود که مثل «جکی اوناسیس» به من نه گفت و من به او احترام گذاشتم. مکالمه ما 20 دقیقه طول کشید و من نتوانستم او را برای انجام یک مصاحبه متقاعد کنم. روش من تحت فشار قرار دادن نبود. تصمیم گرفتم عقب بنشینم و از زمانی که با او هستم لذت ببرم چون او اصلا قرار نبود متقاعد شود.

به من گفت: «من هر چه که لازم بوده را گفتم. هنوز هم هستند رییس روسایی که به خانه من می آیند، در را می کوبند و به دنبال «بو رادلی» می گردند و من نمی خواهم این اتفاق بیشتر از آنچه وجود دارد، تکرار شود.» او گفت نه و من می دانستم که نه، یعنی نه. بعضی وقت ها نه به این معناست که «خب... بگذار ببینیم چه می شود گفت» اما وقتی هارپر لی گفت نه، می دانستم که این آخر ماجراست و سعی کردم از خوردن ناهار با او لذت ببرم.

بعضی وقت ها فکر می کنم چرا با خودم یک ضبط صوت نبردم. چون در آن لحظه ذهنم می گفت: «اوه خدای من، من دارم با هارپر لی ناهار می خورم. امیدوارم همه چیز یادم بماند. دارم سعی می کنم جمله به جمله اش را به خاطر بسپارم.» اما بعد از ماجرا با خودت فکر می کنی: «چه گفت؟ من چه گفتم؟»

یکی از چیزهایی که او گفت و روی من تأثیر گذاشت، این بود: «اگر به ازای هر کتابی که فروش می رفت یک 10 سنتی می گرفتم...» و من داشتم فکر می کردم امیدوارم بیش از یک 10 سنتی نصیبت شود، چرا که هیچ کس انتظار این موفقیت را نداشت. مسلما او انتظار آن را نداشت و روشن است که ناشران هم منتظر چنین موفقیتی نبودند. حالا 50 سال از آن زمان گذشته و ما هنوز درباره این کتاب حرف می زنیم.

او از من پرسید: «تو شخصیت بو رادلی را می شناسی؟ خب اگر بو را می شناسی، پس می فهمی چرا من مصاحبه نمی کنم. چون من واقعا بو هستم.» و من می دانستم که قرار نیست بو رادلی بیاید و در برنامه اپرا بنشیند. او همیشه یکی از افرادی است که مثل جک اوناسیس که من همیشه آرزوی مصاحبه با او را داشتم به من جواب رد داد و من به نه  گفتنِ او احترام گذاشتم. حس جواب رد شنیدن دقیقا شبیه همان حسی بود که درباره اوناسیس داشتم. اما در پایان، خوشحالم که بو این کار را نکرد و توانست روی حرف خودش بایستد.

***

«کشتن مرغ مقلد» در سال 1960 به نگارش درآمد و هارپر لی را به شهرتی بین المللی رساند. او برای نوشتن همین یک رمان جایزه معتبر ادبی پولیتزر 1960 و مدال آزادی ریاست  جمهوری آمریکا را در سال 2007 دریافت کرد. «کشتن مرغ مقلد» از زمان چاپ تاکنون حدود 40 میلیون نسخه در سراسر جهان فروش داشته و به بیش از 40 زبان ترجمه شده است. این اثر به فیلمی سینمایی هم تبدیل شد و «گری گوری پک»، بازیگر نقش اصلی مرد آن جایزه اسکار را از آن خود کرد.

«لی» چند ماه پیش اعلام کرد پس از 55 سال تصمیم گرفته دنباله رمان برنده پولیتزرش را روانه بازار کتاب کند. او گفت که دست نوشته «برو یک بپا بگذار» توسط دوست و وکیلش در یک گاوصندوق قدیمی پیدا شده و به زودی منتشر می شود. این نویسنده عنوان دومین رمانش را از خطی در انجیل قرض گرفته. این کتاب در دهه 1950 به نگارش درآمده، اما ناشر به او پیشنهاد کرده داستان را در کتابی دیگر از زاویه دید «اسکوت» روایت کند. داستان این رمان 20 سال پس از رویدادهای «کشتن مرغ مقلد» اتفاق می افتد ، زمانی که دختر آتیکوس فینچ برای دیدن پدرش به آلاباما سفر می کند. «برو یک بپا بگذار» فردا چهاردهم جولای (بیست وسوم تیرماه) روی پیشخوان کتابفروشی ها قرار می گیرد.

جدید ترین مطالب سایت