فروش ویژه اسلایسر هندوانه

هم اکنون این محصول با 65 درصد تخفیف عرضه شده است

فقط 10000 تومان 

خرید اینترنتی

»

زندگی تلخ نوجوان16ساله ای که تاوان معتادبودن مادر،پدر و پدربزرگش را می دهد

نوجوان 17 ساله ای که به اتهام ولگردی در خیابان دستگیر شده بود به مشاور و مددکار اجتماعی کلانتری کوی پلیس مشهد گفت: 6 ساله بودم که متوجه اعتیاد پدر و مادرم شدم مادرم فردی عصبانی و پرخاشگر بود اما خشم او زمانی شدت می گرفت که دیرتر به مواد مخدر دسترسی پیدا می کرد در این لحظات عصبانیت او قابل توصیف نبود و من سعی می کردم از کنار او فرار کنم تا مرا کتک نزند.

هموطن :نوجوان 17 ساله ای که به اتهام ولگردی در خیابان دستگیر شده بود به مشاور و مددکار اجتماعی کلانتری کوی پلیس مشهد گفت: 6 ساله بودم که متوجه اعتیاد پدر و مادرم شدم مادرم فردی عصبانی و پرخاشگر بود اما خشم او زمانی شدت می گرفت که دیرتر به مواد مخدر دسترسی پیدا می کرد در این لحظات عصبانیت او قابل توصیف نبود و من سعی می کردم از کنار او فرار کنم تا مرا کتک نزند. مادرم مدام در حال نزاع با پدر و یا همسایه ها بود به همین خاطر هم هیچ کس به خانه ما رفت و آمد نداشت.

زندگی ما به همین ترتیب سپری می شد تا این که پدرم به جرم حمل مواد مخدر دستگیر و زندانی شد. آن زمان مادرم سومین برادرم را باردار بود و اوضاع اقتصادی ما هر روز بدتر می شد این در حالی بود که به خاطر گرانی مواد مخدر سنتی مصرف شیشه را آغاز کرده بود تا برای هر بار مصرف هزینه کمتری بپردازد او هزینه های مواد مخدر را با کارگری در منزل مردم تامین می کرد اما استفاده او از مواد مخدر صنعتی موجب شد برادرم با نقص عضو به دنیا بیاید و به همین خاطر نیز در 15 روزگی فوت کرد.

آن زمان من 9 سال بیشتر نداشتم و بیشتر اوقات را در کوچه و خیابان و با کودکان هم سن و سال خودم مشغول بازی بودم به طوری که حتی برای ناهار هم به منزل نمی رفتم چون می دانستم مادرم در خانه نیست و یا حوصله غذا درست کردن ندارد واغلب توسط همسایگان تغذیه می شدم تا این که روزی هنگام بازی در خیابان مردی را در حال سرقت سیم و کابل دیدم. او از من خواست تا کمکش کنم و بدین ترتیب در کنار آن دزد ناشناس شیوه های سرقت و فروش اموال مسروقه را آموختم.

مدتی بعد به خاطر سرقت کابل های مسی از مقابل ساختمان در حال احداث دستگیر و روانه کانون اصلاح و تربیت شدم از آن جا نیز مرا به بهزیستی منتقل کردند ولی مدتی بعد پدربزرگم که او نیز معتاد بود به سراغم آمد و مرا از بهزیستی تحویل گرفت او مرا به شدت تنبیه کرد به طوری که با ضربه آجر پایم را شکست.

حدود یک سال بعد وقتی از قسمت بار خودروی وانت سقوط کردم و سرم آسیب دید به پیشنهاد دایی ام مصرف شیشه را آغاز کردم. 16 ساله بودم که پدربزرگم مرا با خود به پاتوق معتادان می برد و من با کارگری برای آن ها مخارج اعتیاد خود و مادرم را تامین می کردم تا این که ساعت 3 بامداد روز گذشته وقتی برای خرید سیگار و مواد غذایی از پاتوق معتادان بیرون آمدم توسط ماموران گشت انتظامی کوی پلیس دستگیر شدم .

جدید ترین مطالب سایت