فروش ویژه اسلایسر هندوانه

هم اکنون این محصول با 65 درصد تخفیف عرضه شده است

فقط 10000 تومان 

خرید اینترنتی

»

تاوان جرمم را دادم

اصلان می گوید بهترین روزهای زندگی اش را در زندان گذرانده و لحظاتی که می توانست کنار خانواده اش باشد و زندانو رشد فرزندش را ببیند، در انتظار مرگ گذشته است. او که سال های زیادی را در زندان سپری کرده، حالا به آزادی امیدوار است...

هموطن: اصلان که دو هفته قبل در شعبه 71 دادگاه کیفری استان تهران محاکمه شده، توضیح می دهد، که چطور به زندان افتاد و حالا که در آستانه آزادی قرار دارد، چه احساسی دارد؟

چند سال است در زندان هستی؟

9 سال نفسگیر و خانه خراب کن. واقعا باور ندارم که تمام شد.

متهم به قتل جوانی به نام رامین شده ای، قبول داری؟

بله، قبول دارم او را کشتم.

چرا این کار را کردی؟

اصلا نمی خواستم دست به قتل بزنم. واقعا اتفاقی بود.

کسانی که روز حادثه همراه مقتول بودند، گفته اند نمی دانند چرا این درگیری اتفاق افتاد و حتی ندیده اند بحثی میان تو و مقتول پیش بیاید، پس چرا به او حمله کردی؟

رامین با زنم درگیر شده بود. مدتی بود دنبالش می گشتم و از دستش خیلی عصبانی بودم. می خواستم از او بپرسم چرا با همسرم درگیر شده و او را اذیت کرده است؟

چرا با او صحبت نکردی؟

وقتی دیدمش خیلی عصبی شدم و نتوانستم خودم را کنترل کنم و به او حمله کردم، اما قصدم کشتن نبود. فقط می خواستم او را تنبیه کنم.

می دانی مقتول تنها پسرخانواده بود و مرگ او برای خانواده اش خیلی سخت بود؟

بعد از دستگیری متوجه این ماجرا شدم و به همین دلیل آنها حاضر نبودند رضایت بدهند. من واقعا نمی خواستم به آنها ضربه ای بزنم.

فرزند هم داری؟

یک بچه دارم که متاسفانه او را فقط گاهی در روزهای ملاقات می بینم. من شاهد بزرگ شدن و قد کشیدن بچه ام نبودم. مثل هر پدری آرزو داشتم خودم فرزندم را به مدرسه ببرم، روز اول مدرسه در کنارش باشم، با او بازی و قد کشیدنش را تماشا کنم. لجبازی های بچگانه اش را ببینم. او را پارک ببرم و برایش لباس بخرم، اما نشد و من همه این روزها را از دست دادم.

همان طور که تو به فرزندت علاقه داری، اولیای دم هم فرزندشان را دوست داشتند. هرگز به این موضوع فکر کرده ای؟

من آنها را خیلی خوب درک می کنم. شاید آن موقع که عصبانی بودم، به این مسائل فکر نمی کردم، اما حالا که خودم هم روزهای خوب را از دست دادم، می فهمم آنها چرا آنقدر ناراحت بودند و حاضر نمی شدند گذشت کنند و فقط روی قصاص پافشاری می کردند. وقتی نتوانی پدری کنی، آن وقت می فهمی چه اتفاق تلخی افتاده و چه چیزهایی را از دست داده ای.

توضیح بده قتل چطور اتفاق افتاد؟

با دوستانم داشتم از خیابان رد می شدم که مقتول و دوستانش را دیدم و درگیری ایجاد شد. من آنقدر از دست او عصبانی بودم که نتوانستم خودم را کنترل کنم و ضربه ای به او زدم که متاسفانه آن یک ضربه باعث مرگش شد.

گفتی قصد کشتن او را نداشتی و فقط می خواستی تنبیه اش کنی، اگر این طور است چرا وقتی دیدی وضعش بد است، او را به بیمارستان نرساندی؟

دوستانش اطرافش بودند ضمن این که وقتی دیدم خون از بدنش بیرون زد، خیلی ترسیدم و فرار کردم. البته جایی پنهان نشدم و در خانه بودم.

فکر می کردی بازداشت شوی؟

چند نفری در آن درگیری بودند که مرا می شناختند. آنها می دانستند من و مقتول به دلیل مشکلی که با همسرم داشت، با هم اختلاف داشتیم. هرچند اسم و مشخصات مرا نمی دانستند اما به هر حال پیدا کردنم کار سختی نبود و در نهایت بازداشت شدم و از همان اول به قتل اعتراف کردم. البته گفتم قصدم این نبود که مرد جوان را بکشم و فقط می خواستم بداند نباید برای زنم مزاحمت ایجاد کند. من هم مثل هر مردی سعی داشتم از زندگی خانوادگی ام محافظت کنم. البته تندروی کردم و این را قبول دارم.

9 سال از زمان بازداشت تو می گذرد. چطور توانستی رضایت بگیری؟

خانواده ام خیلی تلاش کردند. جلسات صلح و سازش با حضور خانواده مقتول برگزار و صحبت هایی با آنها شد. من نمی خواستم این اتفاق بیفتد. هربار که توانستم آنها را ببینم، گفتم از کرده خودم پشیمان هستم و قصدم کشتن فرزندشان نبود. پدر، مادر و همسرم بارها به دیدنشان رفتند تا توانستند رضایت بگیرند.

اگر خودت جای آنها بودی، این کار را می کردی؟

گذشت یک لطف الهی است. واقعا هر کسی نمی تواند آنقدر دل بزرگی داشته باشد که بگذرد. شاید تا قبل از این که این اتفاق برای خودم بیفتد، می گفتم هرگز نمی بخشم، اما حالا فکر می کنم اگر خدای ناکرده این اتفاق برایم بیفتد، گذشت خواهم کرد. می دانم داغ فرزند خیلی سنگین است. من در این مدت فقط از دیدن فرزندم محروم بودم و با این که می دانستم جایش امن است و مادرش از او بخوبی مراقبت می کند، به دلیل ندیدنش تا این حد ناراحت بوده ام؛ چه برسد به پدر و مادری که جوانشان به دست یک نفر کشته شده و باید داغی را تحمل کنند. وقتی این قتل اتفاق افتاد، اصلا مرا نمی شناختند و در این مدت متوجه شدند. واقعا از کارم پشیمان هستم.

یکی از زندانیانی هستی که مسئولان زندان از تو رضایت دارند. این تغییر چطور اتفاق افتاد؟

در این مدت خیلی تلاش کردم خشم خودم را کنترل کنم؛ چون ضربه ای که خورده بودم به علت این بود که نمی توانستم عصبانیتم را کنترل کنم. بیشتر تمرکزم روی این مساله بود. در زندان با کسی درگیر نمی شدم، حتی وقتی زندانیان شرور می آمدند که دعوا کنند، خودم را کنار می کشیدم و سعی می کردم این اتفاق نیفتد و سراغ دعوا و درگیری نمی رفتم و در کارهای فرهنگی هم شرکت می کردم و بیشتر وقتم را در کلاس های قرآن و موعظه می گذراندم. خدا را شکر می کنم که این تغییر باعث شد دوباره به زندگی برگردم. سال های زیادی را از دست دادم و تاوان جرمی را که مرتکب شده بودم، دادم. وقتی زندانی شدم، زنم بسیار جوان بود. او زن پاکدامنی است و در این سال ها مشغول بزرگ کردن فرزندمان بود و همه تلاشش را کرد تا فرزندمان آسیب نبیند. به خودم قول دادم وقتی از زندان بیرون آمدم، کنارش باشم و همه سختی هایی را که کشیده، جبران کنم. از خداوند متعال می خواهم همین طور که در این سال ها کمکم کرد تغییر کنم و اشتباهات گذشته را تکرار نکنم، یاری ام کند تا زحماتی را که خانواده ام برایم کشیده اند، جبران کنم. ای کاش بتوانم سال هایی را که برای همسرم شوهری خوب و برای بچه ام پدری خوب نبودم، جبران کنم.

حالا که به گذشته برمی گردی، فکر نمی کنی که می توانستی این همه سختی نکشی و خانواده ای را تا پایان عمر داغدار نکنی؟

هیچ عصبانیت و خشمی ارزش این را ندارد که جان یک نفر را بگیری؛ زیرا با این کار نه تنها آن فرد بلکه خانواده او، خودت و خانواده خودت را به نابودی می کشانی و به کسانی که هیچ نقشی در این ماجرا نداشتند، ظلم می کنی. از ته دل از اولیای دم تشکر می کنم و می گویم با این که با همه وجود دوست دارم زندگی کنم و خیلی هم برای زنده ماندن تلاش کردم، اما اگر هم مرا نمی بخشیدند و حکم را اجرا می کردند، تنها خواسته ام از آنها این بود که حلالم کنند. آنها من گناهکار را بخشیدند و من به علت این بزرگواری تشکر می کنم.

منبع خبر: جام جم

جدید ترین مطالب سایت