فروش ویژه اسلایسر هندوانه

هم اکنون این محصول با 65 درصد تخفیف عرضه شده است

فقط 10000 تومان 

خرید اینترنتی

»

گفته های بزرگ حکیم لقمان

در دوران کودکی حضرت داود علیه السلام، در خانواده ای که نسب آن به حضرت ابراهیم علیه السلام منتهی می شد، کودکی سیه فام چشم به جهان گشود. سپس بر اثر داشتن ملکات فاضله، هوش سرشار، عقل، تدبیر فوق العاده ، تجربه و پختگی، بیان شیرین و منطق محکم، به نام لقمان حکیم معروف گردید. در دوران کودکی حضرت داود علیه السلام، در خانواده ای که نسب آن به حضرت......

در دوران کودکی حضرت داود علیه السلام، در خانواده ای که نسب آن به حضرت ابراهیم علیه السلام منتهی می شد، کودکی سیه فام چشم به جهان گشود. سپس بر اثر داشتن ملکات فاضله، هوش سرشار، عقل، تدبیر فوق العاده ، تجربه و پختگی، بیان شیرین و منطق محکم، به نام لقمان حکیم معروف گردید. در دوران کودکی حضرت داود علیه السلام، در خانواده ای که نسب آن به حضرت ابراهیم علیه السلام منتهی می شد، کودکی سیه فام چشم به جهان گشود. سپس بر اثر داشتن ملکات فاضله، هوش سرشار، عقل، تدبیر فوق العاده ، تجربه و پختگی، بیان شیرین و منطق محکم، به نام لقمان حکیم معروف گردید.

خصوصیات زندگی او درست ضبط نگردیده ولی سخنان حکیمانه وی زینت بخش صفحات کتاب های اخلاقی، تفاسیر و تاریخ است. قراّن کریم نیز حکمت های او را بیان نموده و سوره ای در قراّن بّه نام اوست.

برخی از روایات حاکی است که لقمان با آن همه کمالات به مقام پیامبری نرسیده بود. از پیامبر عظیم الشأن اسلام صلی الله علیه و آله نقل شده که فرمود: لقمان پیامبر نبود؛ بنده ای بود فکور و خوش عقیده. او خدا را دوست داشت و خدا نیز او را دوست می داشت و بر او منت نهاد و حکمت به او آموخت.

حماد بن عیسی نقل می کند که حضرت صادق علیه السلام چنین فرمود: لقمان در سایه حسب و نسب، ثروت و مال، نیرومندی و زیبایی به آن مقام نرسید؛ بلکه او مردی بود که در اطاعت خداوند استقامت داشت، گرد حرام نمی گشت، آرام و باوقار و تیزبین بود، در هر موضوعی عمیقانه فکر می کرد، از هر حادثه ای درس عبرت می گرفت، کمتر مزاح و خنده می کرد، از اقبال دنیا خوشحال نمی شد و از پشت کردن آن اندوهناک نمی گشت، فرزندان زیادی داشت و در مرگ آنها زمام بردباری را از دست نداد. یکی از صفات زیبای او این بود که هر گاه دو نفر با یکدیگر اختلاف پیدا می کردند، تا میان آنها صلح و صفا برقرار نمی ساخت از پای نمی نشست. مجالس دانشمندان و بزرگان را مغتنم می شمرد، برای دادرسان و داوران و زمامداران تأسف می خورد که چگونه فریب مقام چندروزه دنیا را می خورند.

لقمان حكیم، غلام سیاهی بود كه در سرزمین سودان چشم به جهان گشود. گرچه او چهره ای سیاه و نازیبا داشت، ولی از دلی روشن، فكری باز و ایمانی استوار برخوردار بود. او كه در آغاز جوانی برده ای مملوك بود، به دلیل نبوغ عجیب و حكمت وسیعش آزاد شد و هر روز مقامش اوج گرفت تا شهره ی آفاق شد.

او مردی امین بود، چشم از حرام فرو می بست، از ادای حرف ناسزا و بی مورد پرهیز می كرد و هیچگاه دامن خود را به گناه نیالود و همواره در امور زندگی شرط عفت و اخلاص را رعایت می كرد.

اوقات فراغت خود را به سكوت و تفكر در امور جهان و معرفت حق تعالی می گذراند و برای گذراندن امور زندگی به حرفه خیاطی و یا درودگری مشغول بود. (بعضی گویند لقمان بنده ای بود حبشی كه از راه شبانی معیشت خود را می گذراند.)

 

نصایح لقمان به فرزندش

سعی لقمان بر این بود كه در مناسبت های مختلف فرزندش و همچنین سایر مردم را پند و اندرز دهد. لقمان فرزندش ناتان را خطاب قرار داد و گفت: فرزندم همیشه شكر خدا را به جای آور، برای خدا شریك قائل مشو، زیرا مخلوقی ضعیف و محتاج را با خالقی عظیم و بی نیاز برابر نهادن، ظلمی بزرگ است.

فرزندم: اگر عمل تو از خردی چون ذره ای از خردل در صخره های بلند كوه یا آسمانها و یا در قعر زمین مخفی باشد از نظر خدا پنهان نخواهد بود و در روز رستاخیز در حساب اعمال تو منظور خواهد شد و به پاداش و كیفر آن خواهی رسید.

فرزندم: نماز را به پای دار! تا ارتباط تو با خدا محكم گردد و از ارتكاب فحشا و منكر مصون باشی و چون به حد كمال رسیدی، دیگران را به معروف و تهذیب نفس و تزكیه روح دعوت و رهبری كن و در این راه در مقابل سختی ها، صبور و شكیبا باش.

فرزندم: نسبت به مردم تكبر مكن و به دیگران فخر مفروش كه خدا مردم خودخواه و متكبر را دوست ندارد.

خود را در برابر ایشان زبون مساز كه در تحقیرت خواهند كوشید، نه آنقدر شیرین باش كه ترا بخورند و نه چندان تلخ باش كه به دورت افكنند.

فرزندم: در راه رفتن نه به شیوه ستمگران گام بردار و نه مانند مردم خوار و ذلیل، و به هنگام سخن گفتن آهسته و ملایم سخن بگو زیرا صدای بلند، بیرون از حد ادب و تشبه به ستوران - ستوران- است.

فرزندم: از دنیا پند بگیر و آن را ترك نكن كه جیره خوار مردم شوی و به فقر مبتلا گردی و تا آنجا خود را در بند و گرفتار دنیا نكن و در اندیشه سود و زیان آن فرو مرو كه زیانی به آخرت تو برسد و از سعادت جاودان بازمانی!

فرزندم: دنیا دریای ژرف و عمیقی است كه دانشمندان فراوانی را در خود غرق كرده است پس برای عبور از این دریا، كشتی از ایمان و بادبانی از توكل فراهم كن و برای این سفر توشه ای از تقوی بیندوز، و بدان و آگاه باش كه اگر از این راه پر خطر برهی، مشمول رحمت شده ای و اگر در آن دچار هلاك شوی به غرقاب گناهانت گرفتار گشته ای.

فرزندم: در زندان شب و روز زمانی را برای كسب علم و دانش منظور كن و در این راه با دانشمندان همدم و همراه شو و در معاشرت با آنها شرط ادب را رعایت كن و از مجادله و لجاج بپرهیز تا تو را از فروغ دانش خود محروم نسازند.

فرزندم: هزار دوست اختیار كن و بدان كه هزار رفیق كم است و یك دشمن میندوز و بدان كه یك دشمن هم زیاد است.

فرزندم: دین مانند درخت است. ایمان به خدا آبی است كه آن را می رویاند. نماز ریشه آن، زكات ساقه آن، دوستی در راه خدا شاخه های آن، اخلاق خوب برگ های آن و دوری از محرمات، میوه آن است. همانطور كه درخت با میوه ی خوب كامل می گردد، دین هم با دوری از اعمال حرام تكمیل می شود.

لقمان از دیدگاه امام صادق علیه السلام

از امام صادق علیه السلام سؤال كردند خدا چه حكمتی به لقمان داد كه از او در قرآن یاد شده است؟ حضرت فرمود: به خدا سوگند حكمتی كه به لقمان داده شده بود نه مال بود و نه مقام و طایفه و نه هیكل و زیبایی، بلكه او مردی بود در كار خدا نیرومند، در راه او پرهیزكار، ساكت، با وقار، دقیق، آینده نگر، تیزبین و پند آموز. او روزها نمی خوابید و همیشه بر اعمال خود كنترل و نظارت دقیق داشت.

از ترس گناه هیچگاه نمی خندید، غضب و شوخی نمی نمود، خداوند به او اولاد زیادی بخشید و در حالی كه همه آنها قبل از وی جان سپردند با صبر و شكیبایی مصائب را تحمل كرد و به رضای خدا راضی بود و برای هیچ یك اشك بر دیدگان جاری نكرد.

هر گاه به دو نفر كه اختلاف و یا نزاع داشتند برخورد می كرد میان آنان صلح و صفا برقرار می ساخت و آتش كینه و عداوت را در آنها خاموش می ساخت.

 

 

لقمان از دیدگاه مفسرین

دسته ای از مفسرین معتقدند او پیامبر بوده ولی اغلب او را حكیمی فرزانه دانسته اند. در سیاهی چهره او تردیدی نیست ولی حكمت بی نظیرش، سیرت او را بسیار منور كرده بود. كسی از او پرسید مگر تو همدوش ما گوسفند چرانی نمی كردی چه شد كه به این مقام و منزلت رسیدی؟

لقمان پاسخ داد: خدا را شناختم، امانت را حفظ كردم، راست گفتم و از حرف بی فایده و بی مورد پرهیز كردم.

بعضی گفته اند او پسر خواهر ایوب بوده و بعضی دیگر او را پسر خاله ایوب معرفی كرده اند و عده ای دیگر او را از عمو زادگان ابراهیم علیه السلام دانسته اند.

نمونه هایی از حكمت لقمان

لقمان در آغاز، برده خواجه ای توانگر و خوش قلب بود. ارباب او در عین جاه و جلال و ثروت و مكنت دچار شخصیتی ضعیف و در برابر ناملایمات زندگی بسیار رنجور بود و با اندك سختی زبان به ناله و گلایه می گشود، این امر لقمان را می آزرد اما راه چاره ای به نظر او نمی رسید، زیرا بیم آن داشت كه با اظهار این معنی، غرور خواجه جریحه دار شود و با او راه عناد پیش گیرد.

روزگاری دراز وضع بدین منوال گذشت تا روزی یكی از دوستان خواجه خربزه ای به رسم هدیه و نوبر برای او فرستاد. خواجه تحت تأثیر خصائل ویژه لقمان، خربزه را قطعه قطعه نمود به لقمان تعارف كرد و لقمان با روی گشاده و اظهار تشكر آنها را تناول كرد تا به قطعه آخر رسید، در این هنگام خواجه قطعه آخر را خود به دهان برد و متوجه شد كه خربزه به شدت تلخ است. سپس با تعجب زیاد رو به لقمان كرد و گفت: چگونه چنین خربزه تلخی را خوردی و لب به اعتراض نگشودی؟ لقمان كه دریافت زمان تهذیب و تأدیب خواجه فرا رسیده است، به آرامی و با احتیاط گفت: واضح است كه من تلخی و ناگواری این میوه را به خوبی احساس كردم اما سالهای متمادی من از دست پر بركت شما، لقمه های شیرین و گوارا  را گرفته ام، سزاوار نبود كه با دریافت اولین لقمه ناگوار، شكوه و شكایت آغاز كنم.

خواجه از این برخورد، درس عبرت گرفت و به ضعف و زبونی خود در برابر ناملایمات پی برد و در اصلاح نفس و تهذیب و تقویت روح خود همت گماشت و خود را به صبر و شكیبایی بیاراست.

روزی دیگر خواجه لقمان در سرایی، سفره ای گسترده بود و میهمانان خود را در سایه جود و كرمش پذیرایی می كرد. لقمان كه در خدمت میهمانان و تهیه وسایل رفاه ایشان سعی وافر داشت از شنیدن سخنان بیهوده آنها سخت در عذاب بود و همواره مترصد فرصتی بود تا عادت زشت آنها را گوشزد كند و در اصلاح و تهذیب آنها گامی بردارد. در این هنگام گروهی از میهمانان خواجه، وارد سرا شدند و خواجه به لقمان فرمان داد تا گوسفندی ذبح كند و غذایی از بهترین اعضاءِ گوسفند مهیا سازد. لقمان غذایی لذیذ  از دل و زبان گوسفند، فراهم نمود و نزد میهمانان آورد. روزی دیگر خواجه امر كرد، از بدترین اعضاءِ گوسفند، غذایی آماده سازد، لقمان بار دیگر غذا را از دل و زبان گوسفند مهیا كرد.

خواجه با تعجب پرسید: چگونه است كه این دو عضو گوسفند هم بهترین و هم بدترین هستند؟ لقمان پاسخ داد: این دو عضو مهمترین اعضا در سعادت و شقاوتند، چنانكه اگر دل سرشار از نیت خیر و زبان گویای حكمت و معرفت و حلاّل مشكلات و مسایل مردم باشد، این دو عضو بهترین اعضاء هستند و هر گاه دل بداندیش و پست نیت باشد، زبان گویای غیبت و تهمت و محرك فتنه و فساد، هیچیك از اعضا، بدتر و زیان بارتر از این دو عضو نخواهد بود.

لقمان نیك و بد هر كاری را مشروط به رضای وجدان و خشنودی خداوند می دانست و تمجید و تحسین خلق را هدف خود قرار نمی داد و از خرده گیری و عیبجویی آنها نیز هراسی نداشت و این موضوع را نیز همواره به فرزند خود گوشزد می نمود، تا روزی به جهت اطمینان خاطر، تصمیم گرفت این حقیقت را نزد پسر خود مصور سازد.

لقمان به فرزند خود گفت: مركب را آماده ساز و مهیای سفر شو. چون مركب آماده شد، لقمان خود سوار شد و پسرش را پیاده دنبال خود روان كرد. در این حال گروهی كه در مزارع خود مشغول كار بودند آنها را نظاره كردند و به زبان اعتراض گفتند: عجب مرد سنگدلی، خود سواره است و كودك معصوم را پیاده به دنبال می كشد.

سپس لقمان خود از مركب پیاده شد و پسر را سوار بر مركب كرد تا به گروهی دیگر از مردم رسید، این بار مردم با نظاره آنها گفتند: عجب پسر بی ادب و بی تربیتی، پدر پیر و ضعیف خود را پیاده گذاشته و خود با نیروی جوانی و تنومندی بر مركب سوار است. حقا كه در تربیت او غفلت شده است.

 

در این حال لقمان نیز همراه فرزند خود سوار مركب شد و هر دو سواره راه را ادامه دادند تا به گروه سوم رسیدند، مردم این قوم چون آنها را دیدند گفتند: عجب مردم بی رحمی، هر دو چنین بار سنگینی را بر حیوان ناتوان تحمیل كرده اند و هیچ یك زحمت پیاده روی را به خود نمی دهند. در این هنگام لقمان و پسر هر دو از مركب پیاده شدند و راه را پیاده ادامه دادند تا به دهكده ی دیگری رسیدند، مردم با مشاهده آنها، زبان به نكوهش گشودند و گفتند: آن دو را بنگرید، پیر سالخورده و جوان خردسال هر دو پیاده در پی مركب می روند و جان حیوان را از سلامت خود بیشتر دوست دارند.

چون این مرحله از سفر نیز تمام شد لقمان با تبسمی معنی دار به فرزند خود گفت: حقیقت را در عمل دیدی، اكنون بدان كه هیچگاه خشنودی تمام مردم و بستن زبان آنها امكان پذیر نیست؛ پس خشنودی خداوند و رضای وجدان را مد نظر قرار ده و به تحسین و تمجید یا توبیخ و نكوهش دیگران توجهی نكن.

 

لقمان همواره رعایت اعتدال و میانه روی را از شروط كامیابی و موفقیت در امور زندگی می دانست و رعایت این اصل را در كلیه شئون زندگی لازم و ضروری می شمرد و معتقد بود افراط و تندروی می تواند لذت ها را به آلام و عادت ها را به آلودگی تبدیل كند. لقمان برای درك صحیح این موضوع، با بیانی جالب و منطقی، فرزند خود را چنین نصیحت كرد:

فرزندم این نصیحت پدر را همواره آویزه گوش خود كن و در زندگی همواره لذیذترین غذاها را میل كن و فاخرترین جامه ها را بپوش و در بهترین بستر بیارام و از زیباترین زنان ، انتخاب كن .

فرزند لقمان از نصایح پدر سخت متعجب شد، زیرا پدر كه همواره او را به اعتدال و اقتصاد در امور زندگی تشویق می كرد، این بار او را به افراط و تن پروری ترغیب می نمود. لذا علت  را از پدر خویش جویا شد. لقمان گفت: منظور من از این سخن آن بود كه اگر زمانی برای برآوردن  حاجت خود اقدام كنی كه ضرورت و شدت آن به اوج خود رسیده باشد، از ساده ترین آنها عالی ترین مراتب لذت را خواهی برد.

اگر هنگامی برای خواب و استراحت اقدام كنی كه بی خوابی حواس و قوای تو را تحت تأثیر و تسخیر خود قرار داده باشد، در این حال پاره خشتی بهتر از بالش پَر و بستری زبر و خشن خوشآیندتر از ملایمترین آنها خواهد بود.

 

فرزندم اگر زمانی بر سر سفره بنشینی كه گرسنگی، صبر و طاقت از تو بریده باشد، ساده ترین غذاها برای تو لذیذتر از طعام پادشاهان خواهد بود. اگر نیاز تو به جامه تازه مبرم باشد و لباس پیشین قابل استفاده نباشد، جامه كرباس از خلعت شاهانه برای تو برازنده تر خواهد بود...

مریدی خلاصه معرفت و روح حكمت لقمان را جویا شد وی گفت: خلاصه معرفت و روح حكمت من آن است كه از امور زندگی آنچه به عهده خالق است، تكلف و زحمتی بر خود روا نمی دارم و آنچه به عهده من است در آن سستی و كوتاهی نمی كنم.

 

 

  افسانه نژاد و رنگ

در نوشته هاى اسلامى مى خوانيم :كه لقمان بزرگ مردى سياه چهره از مردم (1) سودان مصر بود ، در اينجا بى تناسب نيست كه نظر آيين الهى ، و مكتب هاى مادى تاريخ را تا به امروز در مسئله نژاد و رنگ براى خوانندگان ارجمند بازگو كنيم .

كتاب خدا قرآن مجيد كه روشنگر حقايق مكتب حق است ، و اصول دعوت و قواعد تربيتى تمام انبياء در آن منعكس است ملاك ارزش را تقوى و خويشتن دارى مى داند ، و به مسئله نژاد و رنگ كوچكترين توجهى ندارد .

قرآن همه افراد بشر را مخلوق حق دانسته و از نظر اساس خلقت و آفرينش بين افراد انسان امتيازى قائل نيست .

روايات رسيده از رهبر اسلام و ائمه طاهرين هم كه مفسر كتاب الهى است همين معنى را بازگو مى كند و به شدت با فخر فروشى سپيد بر سياه و غنى بر فقير و امير بر رعيت مبارزه مى كند .

قرآن مجيد در سوره « روم » آيه 32 خلقت آسمان ها و زمين و اختلاف در نژاد و رنگ و زبان را از آيات الهى مى داند .

و نيز در سوره « حجرات » آيه 13 مى فرمايد : شما را از مرد و زن آفريده و گروه گروه و قبيله قبيله قرار داديم ، گرامى ترين شما نزد خدا پرهيزكار ترين شماست .

پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود : براى عرب بر عجم و براى عجم بر عرب و براى سپيد بر سياه هيچگونه فخرى نيست ، تنها افتخار براى بشر خويشتن دارى از گناه و آراسته بودن به فضايل است ، البته در اين زمينه آيه و روايت فراوان است ولى همين چند فراز براى نشان دادن نظر مكتب حق نسبت به مسئله كافى است .

ولى ماديگران تاريخ و آنان كه از تربيت الهى سهمى نداشتند در جنب اين مسئله جنايات زيادى مرتكب شدند و مى شوند ، و برخورد آنان نسبت به مسئله رنگ و نژاد صفحات بسيارى از تاريخ را لكه دار و سياه كرده است . هنوز هم با اين همه پيشرفت بشر در برنامه هاى حيات به اين مسئله دامن مى زنند و يكى از گرفتارى هاى قرن همين برنامه است . مبدأ فرضيه افسانه نژادى يعنى تفوق سپيد بر سياه و غنى بر فقير يك مبدأ به تمام معنى خيالى و پوشالى است و بنا به گفته گوستاولبون فرانسوى اين مسئله در غرب از مغزهاى پوشالى گروهى از زمامداران و سركردگان ماليخوليايى تراوش كرده است .

پيروى از اين هدف ننگين موجبات عجب و نخوت را فراهم مى سازد و با اصول آزادى فردى و اجتماعى و احترام افكار و عقايد و حتى با فلسفه طبيعى حيات بشر مخالف است .

راستى در اين دنياى پرآشوب ، و جهانى كه سراسرش را مكر و حيله و خدعه گرفته نبايد تحت تأثير الفاظ فريبنده و مصلحت آميزى كه تنها در موارد ضرورى براى جلب توجه عوام ، و حكمرانى بر توده محروم به كار برده مى شود واقع شد .

طرفداران افسانه نژادى و دشمنان خونخوار رنگ سياه ، با اتومبيل سياه ، پارچه سياه ، شب تاريك ، دارويى كه رنگ سياه دارد و على الخصوص نفت مبارزه ندارند ، اما با انسانى كه فقط رنگ پوستش سياه است ولى از نظر ساختمان طبيعى با سپيد فرقى ندارد مبارزه دارند ، و مى خواهند برا ارضاء شهوات مادى خود از او هم چون حيوان بهره بردارى كنند .

داستان افسانه نژادى را در غرب متمدن در كتاب اسلام و تبعيضات نژادى صفحه 43 چنين مى خوانيد :

پيشوايان افسانه نژادى در سرزمين اروپا جشن ها ترتيب مى دادند و براى جمعيتى متجاوز از صد هزار نفر سخنرانى مى كردند .

سخنرانان در ميان طوفان شديدى از احساسات و هيجان عمومى فرياد مى زدند و در ميان اين فريادها اغلب مطالبى سخيف و بسيار پست عنوان مى شد ، كه قسمتى از آن سخنرانى ها را در فرازهاى زير مى خوانيد :

1 ـ وظيفه دولت نژادى اين است كه اين نكته را در نظر بگيرد و بر آن باشد كه يك دوره تاريخ جهانى نوشته شود ، و در اين تاريخ جهانى مسئله نژادى در درجه اول جاى داشته باشد ، و تجديد تفسير تاريخ از نقطه افسانه نژادى ايجاد افسانه تاريخى نمايد ، و موجب تحكيم و هم بستگى ملت آلمان شود .

دولت نژادى بايد با وسائل تعليم و تربيت مخصوص ، افراد نژاد را براى مقابله با آن امتحان سخت ، حاضر و آماده نمايد ، امروز جز فكر نژاد پرستى هيچ فكرى ممكن نيست انرژى ملت ها را جمع كند .

دولت نژادى براى اينكه غرور ملى را صميمى و خالص گرداند موظف است در اوان جوانى يعنى هنگامى كه هنوز لوح خاطر كودكان نقش پذير است اصل پولادين نژادپرستى را در آنها تزريق كند .

2 ـ اگر اختلاط نژادى انجام بگيرد ، يعنى انسان ها چه سياه و چه سپيد با هم از نظر انسانى مساوى باشند ، دير يا زود به وضع منحوسى مايه آن مى شود كه دورگه هاى زاييده از اين اختلاط از بين بروند ، بايد ازدواج را از پستى و دنائت بيرون آورد ، و صورت پاك و مقدسى به ازدواج داد و موجوداتى خدايى بوجود آورد نه غول هايى كه نه آدمشان مى توان خواند و نه ميمون .

3 ـ قبول برابرى نژادها مستلزم آن است كه درباره ملت ها و افراد به يك چشم داورى شود ، فلسفه نژادى به برابرى ملت ها ايمان ندارد ، فلسفه نژادى پيروزى بهترين و نيرومندترين نژاد را تسهيل مى كند و خواهان اطاعت و متابعت نژادى پست و ضعيف است .

4 ـ گاه بگاه روزنامه هاى مصوّر كسى از سياه پوستى را به نظر مى رساند و نويسد :

اين سياه پوست در فلان ناحيه و فلان مملكت وكيل دادگسترى ، يا استاد ، يا كشيش آوازه خوانى شده است كه نخستين نقش ها يا چيزها يا چيزى از اين قبيل را به عهده دارد .

 

جدید ترین مطالب سایت