فروش ویژه اسلایسر هندوانه

هم اکنون این محصول با 65 درصد تخفیف عرضه شده است

فقط 10000 تومان 

خرید اینترنتی

»

شهاب حسینی از «ساکن طبقه وسط» می گوید

«ساکن طبقه وسط» نخستین تجربه کارگردانی شهاب حسینی است، او در گفتگویی از دغدغه هایش برای ساخت این فیلم و حضورش در پشت دوربین به عنوان کارگردان می گوید.

 هموطن:شهاب حسینی بی شک یکی از بهترین بازیگران مرد سینمای ایران در دهه هشتاد و نود است، بازیگری که در این سال ها به بلوغ کامل رسیده و در هر فیلمی که بازی کرده توانسته وجه دیگری از توانایی های خود را عیان کند.

او درست در اوج دوران کاری اش در عرصه بازیگری تصمیم گرفت پا به دنیای کارگردانی بگذارد. امروز اکران نخستین فیلم او در سینماهای کشور شروع شد؛ فیلمی خاص با یک حال و هوای متفاوت که شهاب در آن با 38 گریم متفاوت حاضر شده است.

شهاب حسینی از «ساکن طبقه وسط» می گوید

از همان اول فیلم، شهاب حسینی سوپراستار را کاملا گذاشتم کنار و کارت را صرفا به عنوان اولین تجربه کارگردانی شهاب حسینی تماشا کردم و باید بگویم که توقعم به عنوان یک فیلم اولی برآورده شد. با اینکه فیلم فضای خاصی دارد و انتظار می رود در جاهایی خسته کننده باشد ولی به خوبی توانسته تا پایان ضرباهنگ خوبش را حفظ کند. در واقع پاساژهای کمدی و فضای جالبش مانع از این می شود که فیلم کسل کننده به نظر برسد. 

کاملا مشخص است تجربه این همه سال که به عنوان بازیگر فعالیت کرده بودی و با کارگردان های بزرگی کار کردی، به کمکت آمده. در گفتگوهایی که قبلا سر کارهای دیگر با هم داشتیم می گفتی به عنوان یک بازیگر هم همیشه دغدغه خلق کردن درونت وجود دارد. یعنی دلت می خواهد به عنوان یک بازیگر هم فراتر از نقشی باشی که برایت در نظر گرفته شده. پیرو این اعتقاد بود که آمدی پشت دوربین قرار گرفتی؟ یعنی فکر می کردی دیگر ظرف ات برای قرار گرفتن در قالب یک بازیگر صرف، پر شده و حالا باید یک طور دیگر خودت را نشان دهی؟

من فکر می کنم که توی زندگی اول باید یک نیازی به وجود بیاید و بعد پیرو آن نیاز حرکتی انجام شود. کل ماجرای بشریت همین است. در واقع براساس نیازهایش بوده که پیشرفت کرده. اشکال از آنجایی شروع می شود که ما می آییم بازیگری و کارگردانی را از هم جدا می کنیم و روی هر کدام به طور مجزا تاکید می کنیم.

بعد خودمان یادمان می رود که اینها همه در ریشه، اعضای یک پیکره ای هستند به نام سینما که هنری است به نام هنر هفتم و رسالتی برای خودش دارد. بنابراین در وهله اول بگوییم «دغدغه فیلمسازی» نه «کارگردانی». کارگردانی یکی از تخصص های سینماست اما فیلمسازی، نگرشی است که همه تخصص های سینما را تا حدودی شامل می شود؛ پیدا کردن اینکه چه چیزهایی لازم است تا یک فیلم ساخته شود. 

شهاب حسینی از «ساکن طبقه وسط» می گوید

 

براساس این تعریف، فیلمساز باید از چگونگی روند خدمات و تدارکات یک سررشته و سلیقه ای داشته باشد اما وقتی می گوییم کارگردان، دیگر سایر مسائل به او ربطی ندارد و بخش های دیگر باید خودشان وظیفه شان را انجام دهند. همه اینها به یک عشق برمی گردد؛ یک اتفاقی باید این عشق را در آدم ایجاد کند. شاید زمانی من در زندگی احساس کرده بودم که تا کسی صدایم را نشنود و نشناسدم نمی توانم خودم را ابراز کنم. شاید این نیاز بود که من را به بازیگری سوق داد؛ رشته ای که نتیجه کارش در دوربینی ثبت می شود و نمایش داده می شود. در بازیگری که آمدم جلو، کم کم مقدار نیازهایم نسبت به قبل افزایش پیدا کرد و احساس کردم کمتر سیراب می شوم.

برای همین هم بود که در همین عرصه بازیگری هم کارهایت کم کم پیچیده تر شد. آدم هایی که با آنها کار می کردی، بزرگتر و فیلمسازتر شدند. در پایان کارنامه کاری ات با فیلمسازهای بزرگی کار کردی و از این حد هم گذشتی.

این دغدغه ها را من در آن آدم ها کشف می کردم. اصغر فرهادی نمی خواست فیلمی بسازد که با آن برود اسکار بگیرد. فرهادی یک موضوعی به اسم دروغ، قضاوت و ... در جامعه اذیتش کرده بود و نمی توانست برود یک میکروفن بردارد و وسط یک مهمانی حرف هایش را بزند. باید فیلم می ساخت تا آن را بروز دهد. بعد فیلم می رود و برایش اتفاق های خوبی می افتد. من می خواهم بگویم این نیازهای انسان هاست که آنها را به سمت و سوی خاصی می برد.

«ساکن طبقه وسط» هم پیرو یک نیاز شکل گرفت؟

فیلمنامه «ساکن طبقه وسط» سال 1382 به دستم رسید. آن موقع محمد هادی کریمی به واسطه دوستی که با هم داشتیم این اثر را نوشت و به من گفت شهاب بیا بخوان ببین چطور است. زمانی که خواندم چون خیلی دغدغه بازی در نقش های مختلف را داشتم، این بازی با نقش ها، من را مدهوش کرد.

قرار بود یک دوره ای هم خود محمد هادی کرمی فیلم را بسازد.

بله، یک دوره ای قرار بود خودش بسازد. خیلی هم پیگیری کردیم که فیلم آن زمان به سرانجام برسد ولی من با این فیلمنامه زندگی می کردم. از سال 82 تا 85 مدام به شخصیت های مختلف و اینکه یک بازیگر چقدر باید تبحر داشته باشد که بتواند این نقش ها را ایفا کند فکر می کردم. وقتی یک مقدار تجربه کاری ام بیشتر شد، سنم اضافه تر شد، جهان بینی ام عوض شد، به فیلمنامه رجوع کردم و دیدم مفاهیم جالبی دارد؛ کولاژی که من در زندگی خودم حس اش کرده بودم. چیزی مثل یک جور سرگشتگی. 

وقتی آمدم جلوتر مثلا در سال های 90 و 91 دیدم این فیلمنامه تاریخ مصرف ندارد و هنوز هم وقتی می خوانم برایم جذاب است. هنوز هم میل دارم این کار ساخته شود و هنوز هم دلم می خواهد در این نقش بازی کنم. با اینکه ممکن است المان های درونش یک مقدار قدیمی شده باشد. عیب ندارد چون مربوط به نسل خودم بود. من می توانستم آن را اجرا کنم. این فرآیند در وجود من وجود داشت. میل به فیلمسازی برایم هوس نبود. عنوان جدید بود. 

من اگر شبیه این فیلمنامه به دستم نمی رسید و خداوند لطف نمی کرد که محمد هادی کریمی فیلمنامه اش را با سخاوت و خلوص نیت بهم نمی داد، نمی توانستم این کار را انجام دهم. در واقع شاید اگر با این فیلمنامه مواجه نمی شدم خیلی انگیزه فیلمسازی برایم قوی نبود.

شهاب حسینی از «ساکن طبقه وسط» می گوید

در موقعیت های مختلفی که پیش از این با هم صحبت کردیم همیشه دغدغه ات این بوده که بعد از هر نقشی که بازی می کنی دوست داری که به آرامش برسی. الان در کل این فیلم هم آدم ها همگی دنبال آرامش اند. یعنی در نهایت آن سرگشتگی، به آرامش ختم می شود. با توجه به دغدغه ای که داشتی اگر فیلمنامه «ساکن طبقه وسط» فاقد این درونمایه بود، باز هم علاقه ای به ساخت آن پیدا می کردی؟

از یک جایی به بعد اگر نمی توانی روندت را به صورت صعودی ادامه دهی، باید سعی کنی آن را در همان سطح نگه داری. این خیلی سخت است چون به مراتب شاهد فیلمنامه های قدرتمندتری هستی. من بعد از اینکه یک کار ضعیف انجام دهم، چطور می توانم خاطره اش را از ذهن مردم پاک کنم؟ خب این اتفاق باعث می شود که تو مجبور می شوی کم کار شوی. وقتی می روی سر کاری که نمی دانی نیتجه اش چه می شود، خب بهتر است کار خودت را انجام دهی.

این دغدغه را در خود فیلم هم داریم می بینیم. آدمی که دوست دارد کاری را انجام دهد اما به خاطر امرار معاش، مجبور می شود برود فیلم تبلیغاتی بازی کند و ... وقتی فیلم را می دیدم احساس کردم خدا خیلی دوستت داشته که فیلمنامه ای را مقابلت گذاشته که کاملا با دغدغه ات همخوانی دارد.

به نظرم چون محمد هادی کریمی هم با من همسن است، تمام آن سرگشتگی ها یا تاریخی که بر نوجوانی ما گذشته، خصوصیات مشترک درونش زیاد بود. ما آدم هایی نبودیم که به دنیای وسیعی از اطلاعات دسترسی داشته باشیم. ما آدم هایی بودیم که برای پیدا کردن فیلم ها و موسیقی های مورد علاقه مان، مدت ها گشتیم. الان همه اینها با یک کلیک انجام می شود. ما جوینده بودیم. هیچ چیز در دسترسمان نبود. در وجود ماها یک مقدار تناقضات خاصی نسبت به نسل های قبل و بعد از خودمان وجود داشت. در واقع فیلمنامه ای که محمد هادی نوشت و به من داد دیدم که یک درد مشترک داریم.

داستان درباره نویسنده ای است که به لحاظ کاری چه شخصی دچار مشکل است و ما در هیچ بعدی از زندگی اش، پیروزی نمی بینیم. این درگیر بودن به نحوی است که مخاطب، خیلی وقت ها خودش را به جای او می بیند. کارت هر چیز که باشد، ممکن است بارها با چنین موقعیت هایی روبرو شده باشی. 

حتی اگر مهندس هم باشی بعضی وقت ها مجبوری کاری را خلاف میل ات انجام دهی. برای کسی که نتواند خودش را با این شرایط وقف دهد، این سرگشتگی تا ابد ادامه دارد. تصویر کردن این فضا سخت است. نمی ترسیدی که نتوانی آن را دربیاوری؟

نه اصلا. خوشبختانه فیلمنامه مثل نقشه هایی که کاپیتان لیچ در تمام سریال گالیور دنبالش بود که به دستش بیاورد، بسیار هنرمندانه نوشته شده بود. سهم محمد هادی در نگارش یک فیلمنامه بسیار خوب محفوظ است. شاید مثلا اگر ما این فیلم را سال 85 می ساختیم، دستخوش عجله ها و بی تجربگی هایی می شد که طی این سال ها ته نشین شده. خودش بهمان نشان داد که چطور باید ساخته شود. علت اینکه خودم هم کارگردانی و هم بازیگری اش را به عهده گرفتم این بود که بین کارگردان و بازیگر برای ایفای این نقش یک وحدت نظر ایجاد کنم.

شهاب حسینی از «ساکن طبقه وسط» می گوید

یکی دیگر از ویژگی های فیلم این است که ادا و اطوارهای کارگردانی درونش دیده نمی شود. حرکت دوربین ها در هر سکانس، کاملا به اندازه است. فکر کردم شاید چون مقابل دوربین هستی می خواستی از یک دکوپاژ ساده تر استفاده کنی؟

نه، چون عاشق سینما و روایت کلاسیک سینما هستم. چون معتقدم به اینکه ابزار سینما، دوربین و قاب و ... زبان روایت آن مفهوم است. اگر شما بتوانی جمله ای را ساده بیان کنی، دلیلی ندارد که بخواهی آن را پیچیده بیان کنی. دلیلی ندارد آدم بخواهد خودش را در فکر و ذهن مخاطبش حقنه کند. چون شعور کافی به اندازه وجود دارد. زنده یاد استاد سمندریان، سه تا جمله کلیدی بهمان می گفت. 

می گفت مخاطب زمانی با اثر ارتباط برقرار می کند که بتواند خودش را در آن ببیند. به خاطر همین دیگر اینکه من فلان بازیگرم، فلان کارگردانم و ... باید از بین برود. می گفت در صورتی که بازیگر معروفی باشی، کارت سخت تر است چون فقط 10 دقیقه اول کار، توی بازیگر برایش جذابیت داری. از دقیقه 10 تا 30 باید پرده تو از جلوی چشمش برود کنار و باید خودش را در نقش ببیند. آن وقت است که آن اثر را برای همیشه در ذهنش ثبت می کند؛ می رود توی ناخودآگاهش.

این فرمول در کارگردانی هم جواب می دهد؟

صددرصد. شما «جدایی نادر از سیمین» یا «درباره الی» را ببین. قدرت این فیلم ها چیست؟ شما حضور اصغر فرهادی را درونش حس نمی کنی.

اما آنهایی که می آیند کپی می کنند، حضور کارگردان را درون اثرشان حس می کنی.

دقیقا. آنها دنبال این هستند که خودشان را با اصغر فرهادی قیاس کنند. همانطور که چهره آدم ها با هم فرق می کند و جستجو برای پیدا کردن شباهت، اتلاف وقت است، تلاش برای شبیه کردن اثر به اثر فرد دیگر هم اشتباه است چون حرف، حرف خودش نیست. او اگر جدایی می سازد و می رود باهاش دنیا را فتح می کند برای این است که حرف خودش است، از بطن ذهنش بیرون آمده و آن فرمول را هم رعایت کرده. شما به قاب بندی ها نگاه کنید. هر چیزی را در جای خودش استفاده می کند.

شهاب حسینی از «ساکن طبقه وسط» می گوید

داشتی درباره نکاتی که آقای سمندریان گفته بود صحبت می کردی و اینکه می خواستی آن را به کارگردانی این فیلم عطف دهی.

دقیقا. ببین من با یک فیلمنامه ای مواجه بودم که پر از پازل بود، یک کولاژ بود. حرف فیلمنامه باید در روند فیلم خودش را نشان می داد. فیلمنامه حرف از وحدت در عین کثرت می زند. اگر من می خواستم سهم کارگردانی شهاب حسینی را به فیلم حقنه کنم و به قول خودت ادا و اطوار کارگردانی در آن دربیاورم، این روایت مخدوش می شد. 

مثل غذایی که همه چیزش اندازه است و نمک اضافه شورش می کند. من فیلمنامه را چشیده بودم، می دانستم همه چیزش اندازه است. فقط باید از یک زاویه درست به آن نگاه می شد. به خاطر همین و علاقه ام به روش کلاسیک و به طور کل علاقه ام به فیلم های کلاسیک احساس کردم هر کدام از ابزارهای سینما مثل ریل، کرین، دوربین روی دست و ... یک معنا و مفهومی دارد که باید در جای خود از آنها استفاده شود. در بازیگری ما می گوییم هر حرکت، هر نگاه، هر ری اکشن تابع یک فرهنگی باید به وجود بیاید. ما معلولیم، باید علت وجود داشته باشد وگرنه بازی مخدوش می شود. کارگردانی هم همینطور است.

گذشته از کارگردانی، این کنترل در نقش ها هم رعایت شده. یعنی در جاهایی که شخصیت اصلی خودش را در قالب شخصیت ها تصور می کند به اندازه سی ثانیه ای همان انرژی را می بینیم که در کارگردانی به خرج داده اید. تمرکز کارگردانی باعث نشده حواست از بازیگری پرت شود.

به دلیل اینکه باز آدم به خودش می گوید یادت باشد، تو قرار نیست راجر واترز را بازی کنی. لحظه ای از زندگی خودت را در قالب راجر واترز می بینی و احساس می کنی اگر من در آن موقعیت بودم خوب بود یا نه، سهروردی و چه گوآرا و ...

این مرزبندی جایی که شخصیت اصلی می رود در یک فیلم نقش بازی می کند هم رعایت می شود. یعنی ما متوجه مرز بازی و تخیل هستیم. این خواسته بوده یا از تجربه بازیگری و ضمیر ناخودآگاه آمده؟

خوشحالم که این را از تو می شنوم. این از ضمیر ناخودآگاه می آید. من اینجا اندیشه چه گوآرا را بازی می کنم، خود او را بازی نمی کنم. مسیح همینطور... ولی سزار را بازی می کنم.

نکته ای که وجود دارد اینکه آدم به خاطر روزمرگی ها از اصلش فاصله بگیرد.

ناشرش به او می گوید برخلاف عقیده ات بنویس؛ دوستانش می گویند آنطور که فکر نمی کنی فکر کن. همه تلاش می کنند بهانه ای برای خودشان پیدا کنند ولی او دنبال اصل می گردد.

می خواهم بگویم آدم هایی که معروف می شوند یا به چیزی که می خواهند، می رسند؛ «اصل» را همیشه فراموش کرده اند. یعنی این فرضیه درست است که باید تقلبی باشیم که به جایی برسیم؟

نه، آدم هر وقت بنده مصنوع دست خودش می شود، اصالتش را از دست می دهد. یادمان باشد همه چیز حاصل فرآیند رفتار خودمان است. ما می گوییم به همان دلیلی که الان سینما شده یک پیکره که یک عده می توانند وارد آن شوند، پس خوشبختند و یک عده نمی توانند، پس بدبخت هستند. یادمان رفته این، قبل از اینکه اصلا سینماگری وجود داشته باشد، وجود نداشته. 

باید آقای کارگردان نوعی بازیگر نوعی و ... وجود داشته باشند که سینما معنی خودش را پیدا کند و اصلا شکل بگیرد. درست است که سینما در طول زمان فن و قواعدی پیدا کرده ولی به آن معنا نیست که هر چیزی به وجود آمده و ثبت شده الزاما درست است. یک جاهایی از آن غلط است و نیاز به ترمیم و اصلاح دارد.

از علاقه ات به سینمای کلاسیک گفتی. در فیلم بعدی به سمت سینمای قصه گویی که قهرمان دارد می روی یا سینمای کلاسیک از منظر ساختار مد نظرت هست؟

ببین اولین نطفه و اولین سلولی که شکل می گیرد، احساس نیاز تو نسبت به یک مفهوم است. انگلیسی ها می گویند «بهترین سس برای غذا، گرسنگی است» چون تو وقتی گرسنه ای هر چه بخوری خوشمزه است. من اگر پیرو شغل، پول، شهرت و تشکیل یک پادشاهی شصت - هفتاد روزه موقتی به عنوان یک کارگردان، بخواهم فیلم بسازم هیچ وقت هیچ اتفاقی برایم نمی افتد و اگر پیرو یک دغدغه ای باشم که اگر آن را نگویم خفه ام می کند، موفق خواهم بود. آقای هوشنگ گلمکانی وقتی فیلم را دید یک جمله گفت که خیلی به من چسبید. گفت «اگر تو این فیلم را نمی ساختی می مردی!» (خنده) گفتم راست می گویی.

منظور من علاقه ات به سینمای قصه گو است.

باید قصه ای وجود داشته باشد که تو را به سمت خود بکشد. باید خودش صدایت کند. ببین به چه می خواهی فکر کنی. دردت توی این زندگی چیست. خودش صدایت می کند.

پس برنامه ات این نیست که مثل بازیگری بنشینی تا از دفتر فلان تهیه کننده بهت زنگ بزنند و بگویند بیا این فیلم را بساز؟

من تلاشم این است که فیلمی که می خواهم بسازم را خودم ارائه کنم.

ولی در بازیگری نمی شود چنین کاری کرد.

کمتر. اگر بتوانم شرایطی فراهم کنم که با نیاز مالی ام کنار بیایم، سعی خودم را می کنم. واقعیت این است که هیچ وقت هم به عنوان بازیگر صرف، دعوت به کار نشدم. بارها بوده که برخی کارگردان ها به من برای نقشی فکر کرده اند اما دیده ام با اینکه پیشنهاد مالی خوبی هم به من شده با اینحال گفته ام که به درد این نقش نمی خورم.

شهاب حسینی از «ساکن طبقه وسط» می گوید

در هیچ برهه زمانی برای ساخت این فیلم به این فکر افتادی که خودت فقط پشت دوربین باشی و برای بازیگر نقش اصلی، روی کس دیگری حساب کنی؟

نه؛ دلیلش این نبود که هیچ کس نمی تواند آن را انجام دهد. دلیل این بود که تا رساندن یک بازیگری که هیچ ذهنیت قبلی از این شخصیت ندارد به آمادگی کامل، زمان زیادی لازم است. نقش در خود من ته نشین شده بود. به خاطر همین احساس کردم برای بازی در هیچکدام از این نقش ها نیاز به زور زدن ندارم.

با توجه به اینکه به ساختار کلاسیک سینما علاقمندی، با دکوپاژ کامل می رفتی سر صحنه؟

یک دفترچه داشتم که از اول فیلمنامه تا آخرش، دکوپاژ شده داخلش نوشته شده بود. علت داشتن این دفترچه هم این بود که می خواستم تکلیف ذهنی خودم نسبت به جنس روایی و ادبیات روایی که می خواهم داشته باشم، مشخص باشد؛ ضمن اینکه تهیه کننده ای که می خواهد به عنوان کار اولم با من همکاری کند و سرمایه گذاری که ریسک کرده و پولش را در کار اول من سرمایه گذاری کرده، حق دارند طرح ذهنی من را برای روایت و ساخت فیلم بدانند و برایشان روشن باشد. 

بنابراین اگر کسی وقت می گذاشت و آن دفترچه را تا ته می خواند می توانست حدس بزند که چه خواهد شد یا اینکه بگوید من برای این، سرمایه گذاری نمی کنم یا تهیه کننده این کار نمی شوم. باید پروپوزال ذهنی خودم را مقابل گروهم می گذاشتم.

در هر حال در گام اول قدم محکمی برداشتی. امیدوار به فروش فیلم هستی؟

چیزی که قطعیت دارد این است با توجه به مطالعاتی که کردم کنجکاوی مطلوبی برای این فیلم وجود دارد. فیلم من به جشنواره پارسال نرسید و به اصطلاح یک هندوانه دربسته است... الان برای همان بخش کنجکاوی امیدوارم.

منبع خبر:پرتال اینترنتی برترین ها

جدید ترین مطالب سایت