فروش ویژه اسلایسر هندوانه

هم اکنون این محصول با 65 درصد تخفیف عرضه شده است

فقط 10000 تومان 

خرید اینترنتی

»

مادر پاشایی: دیدم که تابوت مرتضی تکان خورد و او نشست!!!!

معصومه حسنی مادر مرتضی پاشایی میزبان ما در خانه ای است که سال های آخر دیگر مرتضی در آن اتاقی نداشت.

 

مادر پاشایی: دیدم که تابوت مرتضی تکان خورد و او نشست!!!!

 

 

 

هموطن:معصومه حسنی مادر مرتضی پاشایی میزبان ما در خانه ای است که سال های آخر دیگر مرتضی در آن اتاقی نداشت.

مادر پاشایی: دیدم که تابوت مرتضی تکان خورد و او نشست!!!!

مادر می گوید چند سالی می شد به واسطه کارش در طبقه پایین استودیوی اش زندگی می کرد اما هیچ وقت جدا نبود؛ همیشه با هم بودیم. غم از دست دادن فرزند مادر را تکیده و غمگین کرده،  چشمان سرخ یادگار چهل شبانه روز اشکی است که او در فراق پسرش ریخته. 

می گوید «اشک ریختنم برای این نیست که مرتضی دیگر در میان ما نیست. بیشتر برای خودم و دلتنگی هایم گریه می کنم. می دانم فقط جسم خاکی پسرم از بین ما رفته اما او، حس اش،  عشق اش همیشه با ماست. می دانم مرتضی زنده است فقط باید کمی بگذرد تا بتوانم با نبود جسم خاکی فرزندم کنار بیایم. صبوری را از او یاد گرفته ام».

 مادری که شاید نسبت به دیگر مادران غم فرزند دیده حال و روز بهتری داشته باشد. کسی که داغ فرزند را همراه با یک ملت تحمل می کند. مردمی که در روزهای غم از دست دادن فرزند هیچ گاه مادر را تنها نگذاشته اند. آنچه او برای ما می گوید داستان زندگی مرتضی پاشایی است که در یک نگاه ورق می خورد. از تولد تا لحظه مرگ اش.

برگردیم به عقب، روزگاری که مرتضی کوچک بود. حال و هوای موسیقی از کی در سرش بود؟

آن زمان هیچ وقت خیال نمی کردیم او چنان به موسیقی علاقه مند شود که همه چیزش بشود. بعدها که سراغ این کار رفت و تمام زندگی و انرژی اش را برای آن گذاشت، گذشته را مرور می کردم و به یاد می آوردم که او از همان کودکی توجه ویژه ای به موسیقی داشت. خاطرم هست وقتی یک سال داشت نسبت به ملودی آهنگ برنامه کودک واکنش نشان می داد. 

هنوز یک سالش نبود؛ وقتی مشغول خوردن شیر بود تا صدای برنامه کودک می شنید، غذا خوردنش را رها می کرد و چهار دست و پا سراغ تلویزیون می رفت. آن وقت ها تازه تلویزیون رنگی آمده بود. فکر می کردم کودک تیتراژ توجه اش را جلب می کند. اما بعدها سن اش که بیشتر شد متوجه شدم او به صدای موسیقی واکنش نشان می دهد. 

این علاقه شاید به این خاطر بود که من از ابتدا دوست داشتم به هنگام شنیدن یک موسیقی سکوت کنم و تمام آن را بشنوم، شاید هم این گوش موسیقیایی را از پدر به ارث برده بود. بزرگ که شد خودش از علاقه اش گفت. علاقه ای که باعث می شد کار هر روزه اش با روز قبل فرق کند. مرتضی هر روز یک گام پیش می رفت.

برادر هم می خواهد بعد از مرتضی قدم در راه خواندن بگذارد، او چقدر به این کار علاقه داشت؟ با هم در این زمینه رقابتی هم داشتند؟

مصطفی چهار سال بزرگ تر است. او هم به موسیقی علاقه دارد، او هم از گوش موسیقیایی خانوادگی ارث برده است اما هوش موسیقیایی و استعدادی که مرتضیداشت او ندارد. اگرچه صدای خوبی دارد. خیلی وقت ها می شد نمی توانستم صدایشان را از پشت تلفن تشخیص دهم. پسرها سربه سرم می گذاشتند و نمی گفتند کدام شان هستند. ولی در آهنگ سازی بعید می دانم هیچ کس مثل مرتضی باشد.

پس هیچ وقت با او مخالفت نکردید؟

نه، هیچ وقت جلوی او را نگرفتم البته دوست داشتم تمرکزش روی درس باشد. اما وقتی برادرم خانه ما می آمد، مرتضی گیتار او را می گرفت و می زد؛ و از برادر من که کلاس رفته و آموزش دیده بود خیلی بهتر می زد. این استعداد و توانایی هایش برایم جالب بود اما هیچ وقت تصور نمی کردم که موسیقی همه زندگی اش شود. فکر می کردم موسیقی برایش کنار دیگر کارها انجام می شود.

از چه زمانی به صورت جدی سراغ موسیقی رفت؟

دفتر خاطراتم را ورق می زدم تا چیزهایی که می خواهید یادم بیاید. این روزها تمرکز کافی ندارم. آن جا نوشته بودم به طور جدی از ۱۴ سالگی سراغ موسیقی رفت. یک ارگ برایش خریدیم، دوست اش داشت و مدام با آن تمرین می کرد.

برای اولین بار چه کلاسی رفت؟

هیچ کلاس حرفه ای نرفت. فقط یک بار قبل از سربازی کلاس های تئاتر ثبت نام کرد. خاطرم نیست کلاس استاد سمندریان بود یا نه، از غرب به شرق می رفت و در این کلاس ها شرکت می کرد. بعد از کلاس به خانه که می آمد مقابل آینه می ایستاد و تمرین می کرد.

 به من می گفت مامان صدا باید از دیافراگرام بیاید و بعد نشانم می داد که چطور می تواند صدایش را بالا و پایین ببرد. اما در کار هنرپیشگی نماند. موسیقی او را به طرف خودش کشید. شاید هم برای این کار انتخاب شده بود. در جمع خانوادگی هم گیتار دست می گرفت و می نواخت. اصولا اخلاق اش طوری بود که دوست داشت همیشه محوریت جمع باشد. خودش هم این توانایی و جذابیت را داشت.

 مادر شوهرم همیشه در مورد مرتضی از این تعبیر استفاده می کرد و می گفت مرتضی گوشت شیرین است. منظورش این بود که همه او را دوست دارند. هنوز هم که برایش تعریف می کنم مردم چطور دوست اش دارند و هر روز به آرامگاه اش می آیند، می گوید: خدا او را این طور محبوب کرده است.

علاقه به موسیقی هیچ گاه باعث مخالفت پدرش نشده بود؟

نه اصلا. من فقط می گفتم که تمرکزش روی درس باشد تا رشته موردنظرش را انتخاب کند و دانشگاه برود. سرانجام هم در دانشگاه علمی کاربردی بهنام گرافیک خواند.

هیچ وقت مثل پدر مداحی نکرد، یا شما به او نگفتید که راه پدر را برود؟

اهل مداحی نبود. اما ایام عاشورا حس خاصی داشت. بخشی از آن هم به خاطر این بود که خانواده در طول آن ده روز درگیر عزاداری و نذر می شدند. او هم از بچگی در این فضا بزرگ شده بود. کودکی  پسرهایم به واسطه مأموریت های پدرشان در شهرهای مختلف بود. 

مرتضی هرجا بود در ایام محرم سراغ مراسم عزاداری می رفت. حتی وقتی به تهران آمدیم و در اکباتان ساکن شدیم، محرم ها به دهکده می رفت و گاهی هم به خاطر صدای خوب اش می خواند.

رابطه اش با برادر که علاقه به موسیقی داشت و از استعداد موسیقیایی هم برخوردار است، چطور بود؟ با هم در عرصه موسیقی رقابت نداشتند؟

رابطه خوبی داشتند. از بچگی هم هیچ اختلاف و مشکلی نبود. آن ها بچگی آرامی داشتند، البته این به واسطه ژنتیک خانواده پدری شان بود. البته مرتضی شیطنت داشت. اما در موسیقی رقابت خاصی نداشتند. مصطفی خیلی کار موسیقی نمی کرد. او بیشتر به دنبال زبان بود. راهش را هم این طور پیدا کرد. حالا نیز کارش را براساس این توانایی انتخاب کرده است.

دوران سربازی مرتضی شما هم مثل همه مادران نگران بودید.

خیلی. چون سربازی مصطفی را خریده بودیم، برایم سخت بود که مرتضی باید از من دور می شد. پدربزرگ او سرآشپز ارتش بود و ما فکر می کردیم بتوانیم کاری کنیم که او معاف شود. اما نشد. ماه رمضان بود که برای تقسیم رفت، بعد از چند ساعت تماس گرفت و گفت که باید برود گیلانغرب.

 دلشوره عجیبی گرفتم. نگرانش بودم. پسرم در رختخواب راحت نمی توانست بخوابد حالا نگران جایی بودم که می رود. اما با وجود سختی ای که ماه اول کشیده بود پسر مقاومی بود و جای خود را آن جا پیدا کرد. بعد از دو ماه با کوله پشتی سربازی اش آمد. یادم نمی رود خوشحال و خندان از پله ها بالا آمد. آن شب ، خیلی خوب بود. تا صبح کنار هم بودیم، برایمان از روزهای سربازی گفت. 

باقی سربازی را در سفارت امریکا گذراند. آن جا را دوست داشت. برای برنامه های ارتش در سفارت ارگ می زد و کار موسیقی می کرد. سرهنگی که مرتضی با او بود آن قدر از اخلاق او خوش اش آمده بود که می گفت اگر دختر داشتم حتما به تو می دادمش. بعد از سربازی دیگر برای همه مشخص شده بود که فقط باید در موسیقی فعالیت کند.

آن زمان که نمی توانست مجوز بگیرد،  این روحیه مقاومت در وجودش بود؟ هیچ وقت به او گفتید که موسیقی را رها کند و سراغ کار دیگری برود؟

نه. اما روزهای سختی را گذراند. سخت می گرفتند و او خیلی دچار اضطراب و استرس شده بود. همیشه برایش دعا می کردم که کارش درست شود. به او انرژی می دادم، حتی نذر کردم که موفق شود. اما هیچ وقت پشیمان نشد و عقب ننشست.

می گویند خود مرتضی هم انسان با اعتقادی بوده،  خودش هم نذری کرد تا کارش درست شود؟

ما باغی در کرج داریم که مسیر آب از میان آن عبور می کند. بچه که بود آرزوهایش را روی کاغذ می نوشت و در آب می انداخت. شنیده بود که اگر آرزوهایش را در آب بیندازد برآورده می شود. حتی سه ماه پیش که حال اش خوب بود با هم به باغ رفتیم؛ از او پرسیدم یادت هست که آرزوهایت را در این آب می انداختی؟ گفت بله، اتفاقا یکی از آرزوهایم این بود که در موسیقی موفق شوم که برآورده شد.

موسیقی ای که ابتدا به صورت زیرزمینی و بدون مجوز منتشر کرد،  شما را نگران آینده نکرده بود؟

آن زمان تک آهنگ هایی بیرون می داد که مورد استقبال قرار گرفته بود، اگرچه هنوز معروف نشده بود. من هم نگرانی ای نداشتم.

مرتضی موزیک هایش را قبل از انتشار برای شما پخش می کرد؟

بله. معمولا کارهایش را برایم می گذاشت. حتی گاهی می  گفتم اگر این بخش آهنگ را این طور کنی بهتر نیست، برایم توضیح می داد این اتود کار است و هنوز باید روی آن کار کند. اخلاق اش این طور بود، نظر همه اطرافیانش را نسبت به آهنگ هایش می پرسید. فرقی نداشت. جز ما از بقیه در هر سنی نظر می پرسید تا بفهمد مخاطبانش چه نظری می توانند در مورد آهنگ داشته باشند.

سیر پیشرفت اش در آهنگ هایش مشخص بود؟

دقیقا. به او می گفتم این آهنگ متفاوت تر از قبلی است. یا مثلا فلان آهنگ شاید مثل قبلی نباشد، اما مشخص است که یک گام پیش رفتی.

یادتان هست از کدام آهنگ احساس کردید که مرتضی دیگر مشهور می شود؟

«یکی هست». وقتی آهنگ را برای مان آورد هنوز هیچ جا پخش نشده بود. ما تمام طول راه تا قم آن را شنیدیم. اما نه من،  نه حتی خودش نمی دانستیم کدام آهنگ از دیگری بیشتر محبوب می شود. مرتضی «یکی هست» را هم به عنوان یک آهنگ معمولی ساخته بود اما خیلی زود مورد توجه قرار گرفت. با وجود اینکه چند بار از او خواسته بودم به خاطر حال اش کمتر کار کند ولی او همه وقت و زندگی اش را صرف موسیقی می کرد. برای همین آهنگ ۶ ماه زحمت کشیده بود.

آهنگی بود که شما دوست نداشته باشید و او به خاطر نظر شما تغییرش دهد یا کلا کنارش بگذارد؟

این که همه آهنگ هایش غمگین بود را دوست نداشتم. دلم می خواست شعرهای شاد بخواند، نه اینکه شش و هشتی باشد، اما دلم می خواست وقتی آهنگ های او را می شنوم و حس می کنم که حرف دل پسرم است شادتر باشد. نمی دانستم چرا غمگین می خواند با این که خودش شاد و سرزنده بود. 

یک بار به او گفتم چرا انقدر آهنگ غمگین می خوانی؟ گفت صدا و احساس من به این جور آهنگ ها بیشتر می آید و طرفدارانم هم این را بیشتر می پسندند. بعد «عشق یعنی این» یا «صدای قلب تو» را خواند به من گفت که این از همان  آهنگ هایی است که تو دوست داری.

از چه زمانی از شما جدا شد و تنها زندگی کرد؟

نزدیک به ۸ سال پیش، وقتی استودیو شخصی خودش را زد از این جا رفت. به خاطر این که مدام آن جا مشغول بود و معمولا شب ها کار می کرد. معتقد بود احساس برای موسیقی را باید شب پیدا کنی، علاوه بر این شب ها آن جا آرام بود و تمرکز لازم را داشت به همین خاطر همان جا می ماند. اما مدام پیش هم بودیم. او به ما سر می زد ما برای دیدارش می رفتیم.

 یادم هست یک سال پیش وقتی از بیمارستان نیکان مرخص شد دکتر گفته بود که باید دوران نقاهت اش را بگذارند. آن وقت استودیویش در گیشا بود. همین که به خانه اش رسیدیم، رفت به استودیو سر بزند و بعد استراحت کند. همین که رفت دیگر بیرون نیامد. آن زمان آهنگ «بغض» را آماده می کرد. تمام آن روز روی این آهنگ کار کرد چون شنیده بود که همسر بنیامین فوت کرده است. شبانه کارش را تمام کرد آن را به بنیامین تقدیم کرد.

اولین بار کی متوجه بیماریش شدید؟

چند ماه قبل از این که برای اولین بار بیمارستان برود، چندباری به من گفته بود که معده اش ناراحت است. رفلکس معده داشت. مسئله دیگری نبود. چند ماه بعد رفت بیمارستان آتیه و بعد از همه آزمایشات گفتند که او هیچ مشکلی نداری. 

ما هیچ وقت به سرطان فکر هم نمی کردیم. اما مشکل جدی تر شد. تا اینکه علی لهراسبی به او پیشنهاد داد برای آندوسکپی به بیمارستان نیکان برود. آن جا بود که گفتند او سرطان دارد. من اوایل نمی دانستم و فکر می کردم زخم معده شدید دارد. باورم نمی شد. 

می گفتم هر مشکلی هم باشد از پس اش برمی آید. خودم را نباختم. خودش برایم کم کم بیماری اش را توضیح داد. با دکترش صحبت می کرد در اینترنت سرچ می کرد و مرحله به مرحله کل بیماری را برایم شرح داد؛ انگار که چیزی به خوردم داده باشند آرام با این قضیه روبه رو شدم. حتی وقتی به مرحله شیمی درمانی رسید، من دوست نداشتم این کار را بکند اما فهمیدم نمی شود با احساسات تصمیم گرفت باید به حرف دکتر و آن چه برای فرزندم بهتر بود عمل می کردیم.

خودش با شیمی درمانی به خاطر تغییر ظاهر مخالفتی نداشت؟

نه. برادرش و من مخالف بودیم. اما خودش استقبال کرد. شیمی درمانی هم اوایل جواب داد، اما بیماری پیشرفت کرده و نوع بیماری اش هم نادر و شدید بود. ولی ما در خانواده سابقه چنین موردی را نداشتیم و نسبت به آن حساس نبودیم؛ اما مدام چکاب کامل می کردیم.

در این مدت که حال اش بدتر شده بود و کنسرت ها بیشتر، نگفتید که کار را کم کند؟

چرا گفته بودم وقت هایی که حالت خوب نیست یا فشار کار زیاد است، کارهایت را کم یا حتی کنسل کن. اما می گفت این طور حالم بهتر است. خوشحال ترم. بعد هم که من کاری نمی کنم،  همه کارها را دیگران می کنند و فقط من روی سن می روم و می خوانم. خودش این طور راحت تر بود.

گفته بود چطور شد که در یک سال اخیر این قدر سرش شلوغ و تعداد کنسرت ها بیشتر شد؟

خودش برنامه ریزی کرده بود این طور پیش برود. توانایی و استعدادش را داشت که این طور پیش برود. حتی اگر بیمار نبود از این بهتر هم می شد. همیشه ایده آل فکر می کرد و به هیچ چیز راضی نمی شد و تلاش اش را بیشتر می کرد. حتی بیماریش مانع فعالیت اش نشد.

در دوران بیماری و بعد از فوت اش چه شایعاتی شنیده بودید که ناراحت تان کرد؟

در بیمارستان از او فیلم گرفته بودند. چون خودش دوست نداشت خیلی ناراحتم کرد. حتی یک بار کسی به اتاق اش آمد و از او که روی تخت خوابیده و اکسیژن در دهان اش بود عکس گرفت. ناراحت شد. من هم دوست نداشتم. این ناراحت شدن یک سوی ماجراست اما مسئله مهم این است که هرکسی باید حریم شخصی داشته باشد.

 فرقی نمی کند یک آدم مشهور و یا یک فرد معمولی همه باید حریم خودشان را داشته باشند. این فیلم بیشتر به این خاطر ناراحت ام کرد، حتی برایم مهم نیست چه کسی این کار را کرده است. بیشتر دوست دارم که این قضیه ریشه ای درست شود. به غیر از این هم شایعاتی بود که می گفتند او نامزد دارد. من همیشه دوست داشتم که فرزندان ام زود ازدواج کنند اما او همیشه می گفت من حالا شرایط ازدواج ندارم.

خبر بد را چه کسی به شما داد؟

شب این اتفاق که شب جمعه هم بود به ما گفتند برای قربانی به جمکران بروید. من با پسر خواهرم سه ساعته تا جمکران رفتیم. گوسفند ذبح کردیم، زیارت کردیم و نماز خواندیم و برگشتیم. وقتی برگشتم رفتم اتاق ICU. دست اش را گرفتم،  نوازش اش کردم. نبض اش هنوز می زد اما چیزی احساس نمی کرد.

 (همه توان مادر به پایان می رسد. تعریف کردن از آخرین لحظاتی که کنار فرزندش بوده شاید سخت ترین کاری باشد که او حالا مقابل رکوردر باید انجام دهد. عذرخواهی می کند و ما را ترک می کند. چند لحظه بعد با چشمان سرخ و دستمالی در دست برمی گردد. می خواهد تعریف کند. تکرار آن لحظات سخت، به او کمک می کند غم اش سبک شود.) یکی از پرستارها آمد و گفت حضور شما این جا فایده ای ندارد.

 برایش دعا کنید. همراه خواهرم آمدم خانه. بی تاب بودم و دلشوره عجیبی داشتم. برای آرامش خود و شفای مرتضی عبادت کردم. خوابم برد. خواب دیدم از دست ام شعاع نور به سمت آسمان می رود. (صدایش در گریه منقطع و بریده شده است) فکر می کردم تعبیرش این است که مرتضی خوب می شود. آن شب راحت خوابیدم. 

صبح که بیدار شدم بعد از چند روز احساس گرسنگی کردم و صبحانه خوردم. حال آن روزم عجیب بود. نمی دانستم آن وقت بچه ام از دست ام رفته است.  (اشک هایش آرام نمی گیرند) مصطفی تماس گرفت و گفت چرا نمی آیید بیمارستان. رسیدیم بیمارستان. پرستارها نمی گذاشتند بروم داخل. به پدرش شکایت کردم و گفتم ببین نمی گذارند بروم پسرم را ببینم. آن لحظه فکر نمی کردم که پسرم از دنیا رفته باشد. وقتی گفتند شما بروید پایین مرتضی را ببینید. تازه فهمیدم پسرم رفته است. نتوانستم او را ببینم. طاقت اش را نداشتم.

روز تشییع تالار وحدت شلوغ بود. نمی توانستم نزدیک بروم و پسرم را ببینم. در میان جمعیت پلیسی را دیدم، آرام توی گوش او گفتم من مادر مرتضی هستم،  مرا پیش پسرم ببر. دست اش را گرفتم و او مرا تا نیمه راه برد. آن جا دیگر خیلی شلوغ بود، نتوانستیم جلوتر برویم. تابوت پسرم را آن بالا می دیدم. حال خودم را نمی فهمیدم. فکر کنم سخنرانی می کردند اما من صدایشان را نمی شنیدم. تا این که رفتیم بهشت زهرا،  آن جا هم به خاطر جمعیت یک جایی دور از مردم پسرم را نشان ام دادند. لحظه سختی بود. صورت اش را نوازش کردم. به فاطمه زهرا گفتم یا فاطمه بچه ام را به تو می سپارم. آن قدر جمعیت در بهشت زهرا زیاد بود که نمی شد مراسم را انجام داد. کمی صبر کردیم و گفتند شب که خلوت شود تشییع می کنیم. مخالت کردم، اما گفتند که برای مرتضی نماز خوانده اند و اگر امشب تشییع نشود فردا هم همین قدر شلوغ خواهد شد. قانع ام کردند. همان لحظه که او را به خاک می سپردند من در ماشین نشسته بودم. ناگهان بوی خوشی آمد. حس کردم خیال می کنم، وقتی به خواهرم گفتم او هم تأیید کرد. همان موقع استرس و نگرانی ام تمام شد و آرام گرفتم. حالا می دانم که حالش آن جا خوب است. من هم اگر گریه می کنم برای دلتنگی خودم است. وگرنه می دانم پسرم یک شبه به کمال رسیده است.

پس از رفتن مرتضی خواب اش را ندیدید؟

دو سه روز بعد خواب دیدم تابوت اش تکان خورد و ناگهان در تابوت نشست. نمیرخ اش را نگاه کردم. می خواستم به مردم بگویم که مرتضی زنده است. همان حسی که در تمام این روزها در بیداری دارم.

منبع : ritmezendegi.com

جدید ترین مطالب سایت